تبليغاتX
نویسش

دوشنبه سیزدهم خرداد 1387

نوشیدن کلماتی که در بطری نمی‌روند

نقد کتاب «وقتی شبیه عجیب»، شعرِ علیرضا بهنام٭

·        حسین ایمانیان

hossein_imanian@yahoo.com

وقتی شبیه عجیب/ علیرضا بهنام / نشر ثالث /

 چاپ اول 1386 / 1100 نسخه / 61 صفحه / 1000 تومان

    «وقتی شبیه عجیب» دفتر شعر خنثایی نیست؛ بدین معنی که شعرهای این کتاب فارغ از موفق/ناموفق بودن‌شان، به چند دلیل شعرهای قابل توجهی هستند: اول: اگر به چهارمین کتاب شاعر نسبت به کتاب قبلی او (نیمه من است که می‌سوزد) نگاه کنی، علارغم حفظ برخی از عناصر سبکی-زبانی که طبیعی هم هست، یک حرکت رو به جلو، یک پیشروی مهم در آن مشاهده می‌شود؛ (البته بهنام مابین دو کتاب نامبرده، در آلمان، کتاب دیگری به نام «ماه شایعه می‌سازد» منتشر کرده که من نخوانده‌ام) فعلن همین پوست اندازی، همین درجا‌ نزدن را به فال نیک می‌گیرم و در ادامه به تبیین و تشریح آن خواهم پرداخت. دوم: هر کدام از شعرهای این مجموعه دارای خصوصیات منحصر به فردی است و خوشبختانه برخلاف خیلی از کتاب‌های فله‌ای این روزها «مشت نمونه‌ی خروار» نیست؛ البته در دیدی جامع‌تر، می‌شود آن‌ها را به دو دسته‌ی مجزا تقسیم کرد، اما شعرهای همان دو دسته هم، از فضا و موارد ارجاعی‌شان گرفته تا عناصر شکلی و موسیقیایی، با یکدیگر متفاوتند. اشاره به وجود چنین تفاوتی، اینجا، و توضیح آن دسته‌بندی دوگانه، در ادامه. سوم:  «وقتی شبیه عجیب» به دلیل جایگاهی که در گونه‌بندی شعر امروز پیدا می‌کند، به دلیل ژانر، دشواری سبک، فرم و زبان، و در مجموع به خاطر خاصیت آوانگارد‌ش، مخاطبان جدی شعر را، و تنها جدی را، به خودش مشغول می‌کند. این کتاب، از آن کتاب‌هایی است که اگر دغدغه‌ی نقد، اگر حوصله/توان درگیری با آن را داشته باشی، در این آشفته‌بازارِ «چاپ اول و آخر، و مثلن 1000 نسخه»، در این بلبشوی «تقدیم به دوست شاعرم»، دست کم ساعاتی تو را با خودش همراه می‌کند.

    مهم‌ترین خصیصه‌ی این مجموعه، تلاشش در دور شدن از کارکرد رسانه‌ای، شانه خالی کردن از به دوش گرفتن بار اضافی (مفاهیم)، و نزدیک شدن به مفهوم «متن» است. سطر‌های این کتاب تمهیدات گوناگونی را دست‌مایه قرار می‌دهند تا از فهمیده شدن، از تسلیم شدن به کنجکاوی خواننده امتناع کنند. به عبارتی دیگر، مولف، پیش از آنکه از «اثر» (و نه «متن») دست بکشد، تمام توانش را در پاک کردن ردپای خودش، در منهدم کردن آثار سیستم نوشتن‌اش، (اما باز هم به شکلی سیستماتیک)، به خرج داده است. دقت کنید که در عبارت قبلی هم به «سیستم» تاکید دارم و هم به «مولف»؛ چون در ادامه می‌بینیم که همین «سیستم» چگونه به سخت‌جانی «مولف» دامن زده و به چه طریقی اتفاق خوشایند «حذف خواننده»، و حتا مفهوم هرمنوتیکی «امضای خواننده» را به تاخیر می‌اندازد و گاهی نیز منتفی می‌کند.

    تا همینجا در شعر های علیرضا بهنام با یک ناسازه روبرو شدیم: دشواری متن (= تاویل پذیری چند‌وجهی آن) خواننده را از درک حضور مولف ناتوان می‌کند؛ و در مقابل: اندیشیدن به همین دشواری (و نه دیوانگی)، او را به کشف مولف وسوسه می‌کند. اما تا زمانی که چرخه‌ی این ناسازه ادامه پیدا می‌کند برنده شعر/شاعر است و شعر در اوج قرار گرفته و با فریبندگی‌اش، سرخوشی خلق می‌کند؛ اما فریب عریان، و شعر شکست می‌خورد:

    بهنام از طرفی با دشوار نویسی خودش را از جلوی دید شما حذف، و «حرف شعر» را پنهان می‌کند؛ در واقع او تفکر،اظهار نظر، شیفتگی، و تنفر خودش را با زیرکی و از مسیر به کارگرفتن تر‌دستی‌های مختلف زبانی، تدوین تند‌و‌تیز و موازی فضاهای گوناگون ارجاعی شعر و طراحی یک بازی برای پاسکاری مکرر دال‌ها، و در نتیجه، از گیجی/سرگرمی (سردرگمی) خواننده استفاده کرده و از ویترین شعر فرار می‌کند؛ اما از طرفی دیگر، در صورت تن ندادن خواننده به هیچ‌کدام از این تله‌ها، مولف، شکست‌خورده و مغموم (ولی هم‌چنان زنده)، درست روبه‌روی چشمش ظاهر می‌شود.

    این شکست بدون دلیل نیست و موجودیت/سرنوشت این ناسازه و تبعات آن را نمی‌توان به همه‌ی شعرها (به ذات شعر) تعمیم داد: عامل یکه‌ی شکست، و تنها دلیل حیات/قتل این ناسازه‌ی شعر‌ساز این است که تمامی آن تمهیدات (تکنیک‌های مخفی کردن معنا)، توسط «خود‌آگاه» مولف ایجاد شده است. در واقع بازسازی و تقلید شده‌اند و نه خلق؛ چرا که «خود‌آگاه» خلاق نیست و خلاقیت یکسره در گرو ناخود‌آگاهی است. کشف منجر به پیروزی خواننده تنها بدان علت مسجل شده که خود‌آگاه او (خواننده) بر ابزار و روش‌های آگاهانه‌ی مولف اشراف داشته  و در واقع دست شاعر رو شده است؛ و این در حالی است که اگر آن فرار، مخفی کاری، و در نهایت خودکشی حاصل نا‌خودآگاه شاعر می‌بود، هیچ خود‌آگاهی قادر به کشف آن نبود و شعر (و در این صورت «متن»)، در گفتگوی دو ناخود‌آگاهی شکل می‌گرفت و سرانجام، در بازی ناخود‌آگاهی، با حذف مولف و در نهایت حذف خواننده، متن محض هنری تنها چیزی بود که باقی می‌ماند.

    از پیچیدگی دست برداریم و اکنون دوباره به آن‌چه رفت بازنگری، و چکیده‌ی آن را مهیا کنیم: شعر محض(متن خلاقه) خواستار نابودی (خود‌آگاه) هر دو طرف ماجرا است: هم مولف و هم خواننده. تشریح این گزاره بسیار بحث‌برانگیز است؛ آن را همینجا رها کرده و فعلن (در حد این نوشتار) بپذیریم که شعرهای بهنام به دلیل خود‌آگاهی او از دست‌یابی به چنین موقعیتی محروم مانده‌اند و در ادامه به تبیین این خود‌آگاهی بپردازیم:

    خود‌آگاهی این شعرها در دو مرحله وارد عمل می‌شوند: یکی (خود‌آگاهی اول) پیش از نوشته شدن شعر وجود دارد و در واقع همان «فراروایت»ای است که آبستن شعر است. شعری که حاصل، و به معنایی دیگر حامل خودآگاه و «فراروایت» است، در خدمت بیان است و در هر صورت ماهیتش مجابش می‌کند که مطلبی را انتخاب و منتقل کند. انواع فراروایت‌های سیاسی، اجتماعی، تاریخی و ... در حیطه‌ی دانش می‌باشند و آن‌ها را نباید با «حس» اشتباه کرد. ممکن است عشق، اضطراب، درد، و یا حتا خشم، حاصل یکی از همان فراروایت‌ها باشد؛ اما «حس» در شعر محض، مستقل از عامل محرکش ظاهر می‌شود و شاعر در بافت کلمات، در گوشت زبان، آن را بازتولید/اجرا می‌کند. در «وقتی شبیه عجیب» خود‌آگاهی مرحله‌ی اول، فراروایت سیاسی-اجتماعی به وفور یافت می‌شود؛ سیاسی:

«یک نفر در جورج خسیس        یک نفر در کاخ      که می‌گویند      می‌گویند سفید

 بوسه می‌فرستد سفید         اما سفید شبیه قارچ      قاچ می‌زند فرق گربه را از وسط» (ص 11)

و اجتماعی:

«دختران بیگاری توی خلیج همیشگی فارس

 دختران کافه‌های دبی و کمی هم عرق شرم      با چاشنی سگی» (ص 22)

خود‌آگاهی دوم، برعکس، در آخرین مرحله‌ی تشکیل شعر پیدا می‌شود و به صورت تقلید، و یا با دیدی خوش‌بینانه، باز‌تولید تمهیدات زبانی و فرمی شاعران دیگر است. تمهیداتی که خود در ناخود‌‌آگاهی آن شاعر دیگر شکل یافته و از آن به بعد جزء ذخیره‌ی زبان قرار گرفته‌اند. این‌گونه است که شاعر، و تنها شاعر، چیزی به زبان اضافه می‌کند و جزمیت زبان را، مرزهای زبان را به عقب‌تر پرتاب می‌کند. در شعرهای بهنام، خود‌آگاهی دوم در تاثیر‌پذیری او از دو شاعر بزرگ روزگار ما، به چشم می‌خورد. دو شاعری که به اصطلاح صاحب یک «دستگاه» خلق شعر هستند؛ دستگاهی که خودشان، در توضیح شعر‌هایشان، آن را کشف کرده و بارها در مقالات و کتاب‌های متعدد به آن پرداخته‌اند. این دستگاه، حاصل نقد، حاصل کشف این دو شاعر از شعرهای خودشان است: یداله رویایی و رضا براهنی. به عبارتی دیگر، براهنی و رویایی در سال‌های متمادی کوشیده‌اند تا بوطیقایی بیافرینند که این بوطیقا از مسیر بازگویی فرایند شعر‌نویسی خودشان حاصل شده است. ایشان با تغذیه از محور زمان، با فاصله گرفتن از لحظه‌ی سرایش شعر، و در هوشیاری کامل، تلاش کرده‌اند تا ناخود‌آگاهی شعرها را به خود‌آگاهی نوشته‌ی تئوریک تبدیل کنند؛ و در نتیجه ماحصل آن را به دیگران پیشنهاد کرده و به این ترتیب دستگاه خودشان را تبلیغ کرده‌اند. ناگفته نماند که در بسیاری مواقع آن‌چه نوشته‌اند و آن‌چه سروده‌اند با یکدیگر نمی‌خواند؛ اما با مروری بر تاریخ نظریه‌ی ادبی مشخص می‌شود که عدم انطباقی که صحبتش رفت بسیار طبیعی است و برای قریب به اتفاق شاعران و نویسنده‌های نظریه‌پرداز عینن تکرار شده است؛ همچنان که کشف همین ناهمخوانی‌ها سکوی پرتابی برای شاعر-منتقد بعدی بوده است.

    علیرضا بهنام از هر‌دوی این شاعران، و از هر‌کدامشان به نوعی، تاثیر پذیرفته است؛ البته این تاثر همه‌ی شعر بهنام نیست و شاعر در کنار تاثر، تفاوت‌هایی ایجاد کرده و به روشنی (و باز هم آگاهانه) از دستگاه شعری این دو شاعر فاصله می‌گیرد؛ تا جایی که «وقتی شبیه عجیب» در همسایگی شعرهای براهنی و رویایی، و نه الزامن حل شده در آن‌ها، قرار می‌گیرد؛ اما این همسایگی روی محور طول‌ها است و نه بر محور عرض‌ها. در اینجا دو نمونه از این تاثیر‌پذیری‌ها ارائه می‌دهم و پس از آن به تشریح تمایزاتی خواهم پرداخت که شعر بهنام را در همسایگی، و نه در داخل شعر شاعران نامبرده قرار می‌دهد.

«جمله قرار نبود –چشم-های-تو-دستور-دید-  پس بزند» (ص 26)

سطر بالا به وضوح کپی‌برداری‌ای است از یکی از سطر‌های «خطاب به پروانه‌ها» که اتفاقن در موخره‌ی کتاب راجع به آن بحث شده است: «آن چشم‌ها:   فضای سینه‌ی من-بودا-را-دید؟ / یادت هست؟» در این مورد به هیچ توضیحی نیاز نیست؛ و اما در مورد تاثیر رویایی به سطر‌های زیر توجه کنید:

«از بامداد تنها مداد مانده       با        کج

 خیره به خاک و عجیب نیست اصلن» (ص 30)

کشف رمز عبارت بالا، عین کشف رمز شعر‌های رویایی است؛ در واقع از کلمات «بامداد، مداد، با، کج و خاک» از طریقی به حل «سنگ قبر شکسته‌ی شاملو» می‌رسیم، که این طریق، بارها معمای شعر‌های رویایی را حل کرده است. این حجم‌گرایی به شکلی دیگر در سطر‌هایی مثل «فنجان / چرخیده از اتفاق» (ص 30) تکرار شده است. نکته‌ی جالب این است که بهنام این تاثیر‌پذیری‌ها را به شکل موازی دنبال می‌کند؛ به طوری که در دسته‌ای از شعرهای «وقتی شبیه عجیب» دستگاه شعری براهنی سیطره دارد؛ و در برخی دیگر دستگاه شعری رویایی. من بیشتر شعرهای کتاب را به آسانی درون همین دو دسته قرار داده‌ام: شعرهای «و قاچ می‌زند ایتالو شبی از شب‌های زمستان»، «ما فراموش شدگانیم»، «یونان  رسول یونان»، «از تو همین»، «لامبادا»، «سانتانا روی پل»، و «آقای مونالیزا» در دسته‌ی اول(براهنی) قرار می‌گیرند؛ و شعرهای «وقتی شبیه عجیب»، «تنها سه حرف»، و «حالا پیکاسو لطفن» در دسته‌ی دوم (رویایی).

    آن تمایز‌ها و فاصله‌گیری‌هایی که صحبتش رفت چگونه و کجاست؟ در پاسخ به این سوال لازم است تا بار دیگر، و این‌بار به شکلی خلاصه‌تر و با رویکردی عملی‌تر به تشریح فرایندی بپردازم که بهنام در نویسش شعرهایش طی کرده است. شکل نهایی شده‌ی شعرهای «وقتی شبیه عجیب» گول‌زننده است: «مطلبی»‌ پشت سر شعرها وجود دارد که شکل نهایی شعر، مدام، آن «مطلب» را کتمان می‌کند. فرایند شعر‌نویسی بهنام از یک نوع طراحی تشکیل می‌شود؛ او نقشه‌ای برای پنهان کردن «مطلب» شعر ترسیم می‌کند. به بیان بهتر، روند شعرنویسی بهنام شامل سه مرحله است: 1) برانگیخته شدن و تصمیم برای ارائه و انتقال یک مفهوم (مطلب یا موضوع). 2) طراحی یک نقشه برای پس انداختن این «مطلب». و 3) بازسازی و تزئین شعر و رساندن آن به شکل نهایی خودش. لازم به تذکر است که این فرایند ممکن است در هر بازه‌ای از شعر تکرار شود؛ ممکن است برای هر بند، برای کل شعر، و حتا برای هر سطر و یا ترکیبات مختلف آن‌ها، و برای هر کدام چند بار اتفاق بیفتد. تا اینجا متوجه شدیم که تاثیر‌پذیری‌های بهنام در مرحله‌ی دوم اتفاق می‌افتد، و از این به بعد شرح خواهم داد که تمایز و تفرد شعرهای او از دستگاه آن دو شاعر دیگر چگونه در ذات مرحله‌ی اول و روش مرحله‌ی سوم نمایان می‌شود.

    وجود مرحله‌ی اول، هرچند به ناسازه‌ای منجر شد که در ابتدای نوشتار مورد بحث قرار گرفت، اما از منظری دیگر منجر به تولید شعری شده است که نمونه‌های زیادی برای آن در شعر فارسی نیست: شعری اجتماعی-سیاسی که (در مرحله‌ی سوم) هم از رئالیسم فرار می‌کند و هم از سمبولیسم فاصله می‌گیرد. به زعم من نفس تولید این شعر‌ها و رونمایی از امکان وجود چنین شعرهایی، به تنهایی، برای اینکه اهمیت یک کتاب شعر را تضمین کند کافی است. (منکر وجود نماد‌های بسیار در شعر‌های اجتماعی-سیاسی بهنام نمی‌شوم؛ اما این نمادها غیر از آن دلالت ذاتی‌شان کارکرد دیگری در متنیت شعرها دارند که از تقلیل کل شعر به یک اثر سمبولیستی دشوار جلوگیری می‌کند. شاید در آینده، و در جایی دیگر این مسئله را پی‌گیری کنم.) لازم به یادآوری است که تمایزی که بدان اشاره شد، تنها در شعرهایی تفاوت و (پیشنهادی نو) تلقی می‌شود که در دسته‌ی دوم شعرهای بهنام قرار می‌گیرند؛ چه، در شعر رویایی و پیروان او، در دستگاه شعرنویسی آن‌ها، این‌گونه شعر وجود ندارد و یا لااقل من ندیده‌ام: شعری اجتماعی-سیاسی و از اینرو زمخت، در فرمی بسیار ظریف و نازک‌طبعانه.

    تمایزی که در مرحله‌ی سوم از فرایند نویسش «وقتی شبیه عجیب» به وجود می‌آید حاصل چگونگی پیاده‌سازی تکنیک‌هایی است که در مرحله‌ی دوم دزدیده/تقلید/بازسازی شده است. این تمایز مربوط می‌شود به شعرهای دسته‌ی اول: بهنام به شکلی تحسین‌آمیز هم از تغزلی که در شعر‌های براهنی به چشم می‌خورد فاصله می‌گیرد و هم از ضرب‌آهنگ‌های کوتاه و بدوی (غریزی). آن تغزلی که گهگاه با تلفیق روحیه‌ای تاریخی (نوستالژی و ...) در شعرهای براهنی هست، در شعرهای بهنام وجود ندارد و به جای آن یک فضای سرد و خشک مدرن بر شعرها غالب است. روابط بینامتنی شعرها، نه به ادبیات کلاسیک فارسی (مانند براهنی)، که به المان‌هایی از هنر مدرن غرب پل می‌زنند. موسیقی شعرها یک موسیقی کند، دیریاب و پر از سکته است. موسیقی‌ای که در برخی از سطر‌ها، و در بهترین آن‌ها وجود دارد در شعر فارسی تازه‌اند. چینش قدرتمندانه‌ی واژه‌ها، همچنین بر زدن ترکیب‌های احتمالی کلمات و چیره‌دستی در گزینش چیدمان‌های بکر، پیشنهاد‌های جدیدی در راستای کشف، تکمیل و اجرای موسیقی به خواننده می‌کند که محقق شدن آن برای او بسیار لذت‌بخش است:

 

«حالا که بسته باز        از      -سکوت-

 مبادا          -سکوت-         لامبادا» (ص48)

این خصیصه در شعرهای «سانتانا روی پل»، «قاچ می‌زند ایتالو ...» و بندهایی از چند شعر دیگر کتاب هم به چشم (گوش) می‌خورد.

   با این همه، از طرفی، سکته‌های مکرر، یکنواختی ریتم در سراسر شعری بلند، و رفتار مونوفونیکی بهنام با جنبه‌ی موزیکال کلمات، به خصوص وقتی شعر طولانی می‌شود، سبب می‌شود که لهجه‌ی شعرها خسته کننده شده و کلیت شعر نتواند به یک موزیکالیته‌ی مطلوب برسد؛ و از طرف دیگر، هنگامی که شعر بهنام، به قول براهنی «فراروایت دستور را پشت سر می‌گذارد»، وقتی از نحو مبتذل زبان خارج می‌شود، شک می‌کنیم که آیا این خروج، باز هم به همان نقشه‌ای که صحبتش رفت مربوط نمی‌شود؟ این شکاکیت و آن عدم موزیکالیته مهم‌ترین نقطه‌ی ضعف «وقتی شبیه عجیب» است و نتیجه می‌گیریم که شاعر لحن، زبان و فرمی را انتخاب کرده که می‌توانست به شعرهای بهتری ختم شوند؛ شعرهای این کتاب به هیچ وجه بهترین اجرا از همه‌ی تئوری‌هایی که در این نوشتار به آن پرداختم نیست و تنها یک اجرای ممکن، یک اجرای متوسط از آن‌ها است.

    «وقتی شبیه عجیب» در منتهای مدرنیسم به سر می‌برد؛ و از اینرو به هیچ وجه مورد توجه یک خواننده‌ی عادی و غیر متخصص قرار نمی‌گیرد: شعر بهنام با دشواری، دیریابی و خاصیت مدرنیستی‌اش به علت اعتیاد به یک فراروایت دیگر، به علت تسلیم شدن به فراروایت مدرنیسم، این‌بار از خواننده‌ی «غیر ایده‌آل» شکست می‌خورد و خواننده‌ی متوسط اهل شعر هم در برخورد اول از شعرهای او هیچ لذتی نمی‌برد. «وقتی شبیه عجیب» از طرف مصرف‌کننده‌ی بالقوه‌اش (خواننده‌ی تنبل) طرد می‌شود و در خوش‌بینانه‌ترین حالت، شعرهای مدرنیستی او در دسته‌ی شعرهای مطرود و محترم قرار گرفته و پس از چندی فراموش می‌شوند. این مقاله کوشید تا به نوعی از فراموش شدن آن، به دلایلی که در ابتدای بحث و در اهمیت آن اشاره شد، پیشگیری کند.

    در آخرین سطرهای این نوشتار اعتراف می‌کنم که به رغم دیدگاه انتقادی‌ام به شعرهای این مجموعه، از مکالمه‌ای که بین حاشیه‌نویسی‌های این قلم و متن شعرها به وجود آمد و به این یادداشت خاتمه یافت، از درگیر شدن با آن بسیار لذت بردم. حالا در انتهای مکالمه به این نتیجه رسیده‌ام که با اینکه دانش (خود‌‌آگاه) بهنام به شاعرانگی‌اش (ناخود‌آگاه) می‌چربد؛ در واقع، با اینکه قدرت و تسلط بهنام به تئوری شعر برتر از قدرت شاعری او است، به هر جهت او توانسته است شعرهای خوبی مثل «لامبادا»، «از تو همین» و «سانتانا روی پل» خلق کند؛ (و یا شعر «مثل دری مثله‌تر» که از جنبه‌ی دیگری شعر بسیار زیبایی است که به علت تفاوتش با دیگر شعرها از تحلیل این مقاله بیرون قرار گرفت) و معتقدم اگر علیرضا بهنام پس از «وقتی شبیه عجیب» به سمت «شعریت شعر» حرکت کند، چنین حرکتی از همین شعرهای نامبرده آغاز می‌شود.

٭  در این نوشتار در موارد متعددی به دو مقاله‌ی «چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم» و «زبانیت»، هر دو از براهنی، و همچنین به مفاهیم مورد نظر نظریه‌پردازان پساساختارگرای فرانسوی اشاره می‌شود که خواننده‌ی آگاه خودش می‌فهمد که کجاها و تا کجا.

 

نوشته شده توسط حسین ایمانیان در 8:29 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه سی ام بهمن 1386

یک قصه ی تازه

برمی‌گردم پشت آن همه کاج

 

حسین ایمانیان

 

    تا کلمه‌ی دربست را شنیدم، گفتم: «سوار شید». خودم بعد از آن‌ها سوار شدم و از مردی که روی صندلی جلو نشسته بود خواستم پیاده شود و ماشین دیگری سوار شود. طوری روی صندلی لم داده بود که به نظر می‌رسید خودش را برای سفری چند ساعته آماده کرده است. کمربند را که باز می‌کرد، نگاهی به صندلی عقب انداخت و زل زد توی صورت من. گفتم: «ببخشید که این‌طوری شد، این خانوم‌ها دربست گرفتن، مسیر‌شون هم به مسیر شما نمی‌خوره.» پیاده که شد، آینه را روی صورت آن که پشت سرم نبود تنظیم کردم و پرسیدم: «کجا تشریف می‌برین؟» هنوز جمله‌ی من تمام نشده، حالت چهره‌اش تغییر کرد: صورتش سرخ شد و طوری پلک زد که انگار یک‌دفعه با صحنه‌ی وحشت‌ناکی رو‌به‌رو شده است. چشم‌هایش را از روی آینه برداشت و به کناری‌اش نگاه کرد؛ لب پائینی‌اش آویزان شد و دوباره به آینه نگاه کرد: «فعلن برید یه‌خورده جلوتر وایسید، ما باید به چند نفر زنگ بزنیم.» باید می‌خندیدم و با خنده‌ام تعجب خودم را نشانش می‌دادم. نخندیدم؛ لبخند زدم و چشم‌هایم را درشت کردم. زل زدم توی آینه. چند ثانیه‌ای همین‌طور نگاهش کردم و بعد دنده را یک کردم و با تمام قدرتم فرمان را پیچاندم. هیمین‌طور بین حرکت کردن و حرکت نکردن با پدال گاز و کلاج بازی می‌کردم تا بالاخره راهی باز شد و ماشین را چپاندم توی لاین کناری. توی این فاصله هر وقت چند سانتیمتری جلو می‌رفتم تا راه بگیرم، صدای بوق کشیده‌‌ی ماشین‌هایی که راه نمی‌دادند وصل می‌شد به کوفت و مرض‌هایی که از صندلی عقب به گوشم می‌خورد. آن که توی آینه نبود گفت: «پری! بگو بره جلوی گلستان وایسه.» دسته‌ی راهنما را هول دادم به سمت بالا و آینه‌ی سمت راست را نگاه کردم. رفتم داخل خیابان ایران‌زمین. پری پرسید: «آقا! به نظر تو الان تو گلستان بگیر‌بگیر نیست؟» موبایل‌ش توی دستش بود و گاهی صدای کوتاهی از آن بلند می‌شد. توی آینه‌ی سمت راست نگاه کردم و به سرعت رفتم توی لاین آخر. سرعت را کم کردم و زل زدم توی آینه‌ی وسطی. توی قاب آینه هیچ خبری از پری نبود؛ گردنم را کمی چپ و راست کردم ولی باز هم نمی‌آمد توی کادر. رفته بود نزدیک دوستش و سرش را برده بود توی سینه‌ی او و پچ‌پچ می‌کرد. همان‌طور که برگشته بودم عقب، نگاهش را انداخت توی صورتم. مثل وقتی که نگهبان سینما چراغ‌قوه را می‌گرفت روی صورتمان و بعد بلافاصله روی مانتوی سحر و تا دست‌های مرا پیدا نمی‌کرد به جستجویش ادامه می‌داد. از اینکه برگشته بودم عقب پشیمان شدم و پدال گاز را بیشتر فشار دادم. یکی از توی پیاده‌رو فریاد زد: «جون!» شیشه را بالا کشیدم و بدون اینکه بخندم گفتم: «من سه-چار روز پیش اومده بودم. پرِ از این لباس‌شخصی ریشو‌ها بود. البته شاید الان توی ماه رمضون نباشند. اگر هم بخوان بیان، بعد از افطار میان.» دوباره آمده بود توی آینه. سیگارش را که روشن کرد، شیشه را پائین کشید و اولین بازدم پر از دودش را هول داد توی فضای بیرون. یکی دیگر از پسرهایی که توی پیاده‌رو پرسه می‌زدند گفت: «چه خبرته بابا! دوتا دوتا؟ یه چیزی هم واسه ما بذار.» هیچ عکس‌العملی نشان نداد. کمی که دور شدیم شیشه را بالا کشید و گفت: «عوضی!» نگران شده بودم. داشتم فکر می‌کردم که نکند بعد از کلی الافی به بهانه‌ای کرایه را ندهند و پیاده شوند. از ورودی خیابان گلستان گذشتم و رفتم به سمت سعادت آباد. هیچ‌کدام اعتراضی نکردند و همین باعث شد نگرانی‌ام بیشتر شود. مطمئن شده بودم که جایی نمی‌خواهند بروند. به تقاطع که نزدیک می‌شدم، پری با لحنی آرام گفت: «رد کردی! دور بزن.» پشت چراغ‌قرمز برگشتم و یک نگاه طولانی بهشان انداختم. متوجه شدم که ظاهرشان خیلی تفاوت کرده: دوستش تمام آرایشش را پاک کرده بود و هنوز با دستمال کاغذی داشت چشم‌هایش را می‌مالید. پری هم روسری‌اش را کشیده بود جلو و داشت رژلبش را پاک می‌کرد. پرسیدم: «گلستان پیاده می‌شین؟» با تعجب نگاه کرد به آینه و با لحنی قانع کننده گفت: «حالا تو تا اونجا برو! شاید پیاده بشیم شایدم نه. برا تو که بد نمی‌شه کرایه‌تُ می‌گیری.» خیالم راحت شد که از بابت کرایه مشکلی پیش نمی‌آید. داشتم فکر می‌کردم که دوهزار تومان بگیرم یا بیشتر. با این حرفی که زد شک نداشتم که سر کرایه چانه نمی‌زند. دیگر برایم عادی شده بود که قیافه‌ها تغییر کنند؛ مدتی بود که بعد از کلمه‌ی دربست، خانمی روی صندلی عقب کیف کوچکی را بیرون می‌آورد و بسته به جایی که سوار شده بود آرایشش را تغییر می‌داد. اگر وسط شهر سوار شده بود، وقتی که پیاده می‌شد آنقدر خوشگل شده بود که کرایه‌ای که می‌گرفتم با یک حسرت گنگ همراه می‌شد و خوشحال نمی‌شدم از اینکه دو-سه هزار تومان بیشتر گرفته‌ام. اگر توی شهرک سوار شده بود و می‌رفت مرکز شهر، معمولن توی تلفن می‌شنید که توی ولیعصر و فاطمی و ونک و انقلاب بگیر‌بگیر است و بلافاصله می‌رفت سراغ شیر پاک‌کن و «آقا! ممکنه اون دستمال کاغذی رو بدید به من؟» موبایل دوستش زنگ زد و شروع کرد به حرف زدن: «سلام... بله خودمم... من چه‌جوری می‌تونم به شما اطمینان کنم؟... دیشب... آره... نه... الان توی خونه‌ست... نه بابا! چه خبره؟... باشه اگه خواستم به همین شماره زنگ می‌زنم.» پری هاج‌وواج نگاهش می‌کرد؛ گاهی چشم می‌گرداند توی آینه و من چشم‌هایم را می‌بردم کنار از نگاهش. هنوز دکمه‌ی قرمز موبایلش را فشار نداده بود که پری پرسید: «چی شد؟ چند میگه؟» «هیچی بابا. ده برابر اون چیزی که فکر می‌کردیم.» پیچیدم توی خیابان مهستان و تندتر حرکت کردم. چندصد متر مانده به ورودی بازار جای پارک نبود. ایستادم. صدای پخش را زیادتر کردم و لم دادم توی صندلی. دست پری خورد روی شانه‌ام. برگشتم و اسکناس پنج‌هزار تومانی را از دستش گرفتم. همین طور که در حال پیاده شدن بود پرسید: «تا اینجا کرایه چقدر شده؟» به مانتوی دوستش که چسبیده بود به شیشه‌ی سمت چپم نگاه کردم و دستم را بردم توی جیب شلوارم تا باقی پول را بیرون بیاورم. گفتم: «دو هزار تومن. قابلی هم نداره.» چهار انگشتش را گذاشت روی اسکناس‌هایی که به سمتش گرفته بودم و دستم را پس زد: «پس به اندازه‌ی سه‌هزار تومن منتظرمون وایسا. اگه اومدیم که چند جا دیگه هم می‌خوایم بریم. اگه نیومدیم هم که برو.» چانه‌اش را گذاشته بود روی لبه‌ی شیشه و لبخند خفیفی روی لب‌هاش بود. قیافه‌اش سرد شده بود و هیچ خبری از شرارت صدایی که گفته بود دربست، نبود. آدامس هم دیگر نمی‌جوید و با قیافه‌ی جدیدش مطمئن شدم که گشتی‌ها کاسبی امروزم را خراب نمی‌کنند. کاش موهایش را مش، و به سمت بالا شانه نکرده بود. به این قیافه‌ی سرد، به این چشم‌هایی که انگار هیچ‌چیز را نگاه نمی‌کنند، موی کوتاه مشکی می‌آید که بریزد روی پیشانی. «چهل و پنج دقیقه وایمیستم.» ماشین را خاموش کردم و سیگارم را از توی داشبورد بیرون آوردم. سوئیچ را چرخاندم تا شیشه‌ی سمت خودم را پائین بکشم. سیگار را روشن کردم و چشم‌هایم را بستم. آفتاب‌گیر را دادم پائین و سی‌دی فرهاد را برداشتم و گذاشتم توی پخش. آلبوم برف را انتخاب کردم و دوباره پک محکمی از سیگار گرفتم. صدای دعا‌های قبل از افطار از مسجدی که همان اطراف بود به گوشم می‌خورد. صدای پخش را بیشتر کردم و شیشه را بالا دادم. سیگار را توی زیر‌سیگاری ماشین خاموش کردم و دوباره چشم‌هایم را بستم. صدایی از زیر صندلی می‌آمد. به سختی از صدای موسیقی فرهاد تشخیص‌اش دادم. پیاده شدم و دستم را بردم زیر صندلی خودم. گوشی گران‌قیمتی به نظر می‌رسید. روی صفحه‌ی نمایش‌گرش نوشته بود پری. کمی معطل کردم ولی بالاخره جواب دادم. قرار شد که الان بروم دنبال کار خودم؛ طرف‌های ساعت نه، زنگ می‌زند تا بروم دنبالش و برسانم‌اش خانه، که هم گوشی لاله را پس بگیرد و هم سه هزار تومان‌اش صرف اینجا منتظر بودن من نشود. قبول کردم. شک نداشتم اگر چانه‌اش را روی لبه‌ی شیشه‌ی سمت چپ نگذاشته بود؛ اگر تصویر صورتش توی ذهنم نمانده بود، هرگز ساعت نه شب، گوشی لاله روشن نبود. تا نه حدود سه ساعت زمان داشتم و پشت چراغ‌قرمز میدان صنعت شیشه‌ی سمت راست را پائین کشیدم و رو به عابر‌هایی که توی پیاده‌رو قدم می‌زدند فریاد زدم: «مخابرات بیا! مخابرات!»  

 

***

 

    آدرسی که داد فاز شش بود. اگر از یادگار می‌رفتم ده دقیقه‌یی راه بود و زود می‌رسیدم. حوصله‌ی اینکه بروم دور میدان آزادی مسافر برای شهرک سوار کنم را نداشتم. آن روز به اندازه‌ی کافی کار کرده بودم. اگر چهار-پنج تومان هم از پری می‌گرفتم، بیشتر از سی‌هزار تومان می‌شد و این رقم توی این مدت بی‌سابقه بود. هم زودتر از مابقی روزها از خانه بیرون زده بودم و هم مسافر در‌بستی زیاد گیرم آمده بود. از چهار‌راه اسکندری که گذشتم تصمیمم‌ را گرفتم: از لاین سمت راست حرکت می‌کردم و جلوی هیچ مسافری ترمز نمی‌کردم. راهنمای سمت راست را که زدم، یکی از سه نفری که تا وسط ورودی یادگار جلو آمده بودند داد زد: «چار نفر، سر فرح‌زاد.» زدم روی ترمز و سوار‌شان کردم. تاکسی‌یی که پشت سرم بود دستش را گذاشت روی بوق و تا هر سه نفر‌شان سوار نشدند و راه نیفتاد‌م، رها نکرد. صدای پخش را زیاد کردم و از اینکه به موسیقی هوی‌متال اعتراضی ندارند مطمئن شدم. پایم را تا آخر فشار دادم روی گاز و به سرعت دنده عوض ‌کردم. آرزو می‌کردم که قبل از پونک‌باختری پیاده شوند تا مجبور نشوم بروم بالاتر؛ حوصله‌ی دور زدن نداشتم. «آقا مچکر! هر جا لطف کنید پیاده می‌شیم. بفرمائید!». ماجرای آرزویم را برایشان تعریف کردم و بلافاصله گفتم: «کاش یه آرزوی مهم‌تر می‌کردم.» همه خندیدند و یکی از زنـ‌ها گفت: «ما هم همین الان تصمیم‌مون عوض شد، گفتیم بریم خونه‌ی یکی از دوستا‌مون، اونار‌م بر‌داریم.» اسکناس دو‌هزار تومانی را از دست مرد گرفتم و گفتم: «به سلامت.» بیشتر از ارزش پولی که گرفته بودم خوشحال شدم و به سرعت راندم تا خانه را پیدا کردم. از همان خانه‌هایی بود که همیشه وقتی به پولدار‌ها بد و بیراه می‌گفتم مثال می‌آوردم: «یارو یه ویلای دو‌هزار متری داره توی شهرک غرب. متری 4 میلیون هم که حساب کنی می‌شه 8 میلیارد. اون‌وقت من و تو در‌به‌در دنبال یه 40 متری می‌گردیم توی نواب. گه به گور پدر‌شون بیاد با این زنده‌گی تخمی‌یی که واسه ما درست کردن.» به سحر می‌گفتم و اخم‌هایم می‌رفت توی هم. حالا جلوی یکی از همین خانه‌ها بودم ولی خبری از اخم و نفرت نبود. یکی در میان دستم را روی جیب‌های پیراهنم می‌گذاشتم. یکی پر بود از در‌آمد امروز‌م و مطمئن بودم که پانصد تومانی کم دارد و پر از هزار تومانی و دوهزار ‌تومانی است. موبایل لاله هم توی آن جیبم بود. اگر که زنگ می‌زد پیراهنم روشن می‌شد و روی طلق جلوی آمپر انعکاسش را می‌دیدم و پیش از آنکه صدایش بلند شود، متوجه می‌شدم. با اینکه شش ساعت بود پشت فرمان بودم، احساس خستگی نمی‌کردم و انرژی زیادی داشتم. دوباره دست زدم به جیب اسکناس‌ها و وسوسه شدم که بشمارم‌شان، اما پشیمان شدم. به لذتی فکر کردم که توی خانه، روبروی سحر که سینی چای را دست گرفته، بشمارم‌شان و او با خنده پول‌ها را از دستم بگیرد و بگوید چند هزار تومان دیگر تا تکمیل اجاره‌خانه‌ی این ماه فاصله داریم. اگر آن‌شب 200 تومان را پر می‌کردم، تا 3-4 شب دیگر پول اجاره کامل شده بود و می‌رفتیم سراغ قسط ماشین. این فوق‌العاده بود: آن‌روز تازه دوازدهم بود. سوت فرهاد از توی گوشی لاله بلند شد. زنگش را خودم تغییر داده بودم. از آهنگ تام و جری‌یی که خودش گذاشته بود، خوشم نیامده بود. گفت: «ببین از ماشین پیاده نشو. من تا دو دقیقه دیگه میام. یه پیرمرد باهام میاد پائین. اگه چیزی ازت پرسید بهش جواب نده. بهش گفتم شوهر‌می؛ یه جوری رفتار کن که باور کنه، همین.»  رفتم توی فکر که وقتی سوار شد چه جمله‌یی بگویم که وادار شود همه‌ی ماجرا را برایم تعریف کند. دست کردم توی داشبورد و بسته‌ی پُر وینستون عقابی را درآوردم. یک سالی می‌شد که وینستون نخرید‌ه بودم. سیگار را روشن کردم و نیم‌خیز شدم تا فندکم را بچپانم توی جیب شلوارم تا اگر خواست سیگار روشن کند، فندک دم دستش نباشد و خودم برای‌اش آتش کنم. فندک ماشین را هم درآوردم و گذاشتم توی داشبورد. شیشه را که می‌خواستم پائین بکشم چیزی به فکرم رسید. ماشین را روشن کردم و سی‌چهل متر عقب‌عقب رفتم. دوست داشتم از در حیاط تا جلوی ماشین من، با همان پیرمردی که می‌گفت قدم بند تا رفتارشان با یکدیگر را تماشا کنم و متوجه شوم که توجیحاتش برای دروغی که گفته راجع به من، چقدر به واقعیت نزدیک است. دوباره ماشین را خاموش کردم و باز فراموش کردم که شیشه را پائین بدهم. سوئیچ را چرخاندم و شیشه را که پائین می‌دادم در حیاط باز شد. کاش صدای ماشین را نشنیده باشند. لباس‌هایش را عوض کرده بود. پیرمردی که حرفش را زده بود خیلی هم پیر نبود؛ به سختی پنجاه سالش می‌شد؛ میان‌سال بود. لباس خیلی شیکی تنش بود و بدون کت و تنها روی پیراهن، کراوات زده بود. سیگار پری روشن بود و من مطمئن بودم تا به ماشین برسد تمام می‌شود. پیدا بود که پری با لحن تندی با او صحبت می‌کرد و دست‌هایش را طوری حرکت می‌داد که انگار تهدید می‌کند. نزدیک ماشین که شدند، پری با حالتی قاطع چیزی گفت که هردوشان ساکت شدند و آن چند قدم را به من خیره شدند. هر دو به سمت راست ماشین آمدند و من باید پیاده می‌شدم که ابروهای پری را دیدم: چند سانتیمتری بالا رفته بود. به نشانه‌ی تایید سرم را تکان دادم و پیاده نشدم. شیشه را تا آخر پائین کشیدم و دست دادم. بوی الکل خورد توی صورتم. داشتم به نوع مشروبش فکر می‌کردم که پری با صدایی بلند گفت: «خفه شو!». به ذهنم که فشار آوردم دلیل پرخاش پری را متوجه شدم. مرد موقع سلام و احوالپرسی به من گفته بود: «زن خیلی خوبی داری جناب نوری‌نژاد. قدر‌ش رو بدون. من این زنُ با همه‌ی دنیا هم عوض نمی‌کنم.» همین طور که بلند‌بلند می‌خندید شیشه را کشیدم بالا و رو کردم به پری. بوی الکل قطع شد. حدس زدم که او هم دارد به این پرسش فکر می‌کند که چرا با دو‌-سه مرتبه صحبت تلفنی و یک رابطه‌ی تصادفی بین مسافر و راننده، اینقدر با من احساس صمیمیت کرده‌ است که در چنین موقعیتی قرار‌م دهد. هیچ اثری از آن قیافه‌ی سرد و جدی سه ساعت پیش نبود. آرایش غلیظی کرده بود. چشم‌هایش را شبیه بازیگر‌های فیلم‌های هیجانی هالیوود کرده بود. لب‌ها و ناخن‌هایش درست مثل رنگ مانتو و سندل‌‌هایش قهوه‌یی تیره بود. شلوارش چهار انگشت پائین‌تر از زانو تمام می‌شد و توی تاریکی‌ ماشین پوست ساق‌هایش خاکستری به نظر می‌رسید. مانتویی که پوشیده بود مدل عجیبی داشت: یقه‌اش مثل یقه‌ی کت‌های مردانه باز بود و لبه‌ی خیلی بزرگی داشت که پارچه‌اش با خود مانتو فرق می‌کرد. نیمی از سینه‌هایش داخل مانتو بود و نیم دیگر داخل بلوز سبز چسبانی که یقه‌ی آن هم باز بود. فاق شلوار‌ش پیدا بود. ران‌های شلوار تیره‌اش را سنگشور کرده بودند ولی بالاتر که می‌رفتی تیره‌تر بود. به حافظه‌ام فشار آوردم تا یادم بیاید که وقتی راه می‌رفت ران‌های‌اش را مانتو پوشانده بود یا نه؟ نپوشانده بود. شالش را از پشت بسته بود و مشخص بود که سرسری روی مو‌هایش انداخته است. موهایش را سیخ و به سمت بالا حالت داده بود؛ طوری که ارتفاع شال 15 سانتیمتری بالاتر از پیشانی‌اش بود. مشروب نخورده بود؛ هیچ بویی نمی‌داد، حتا بوی عطر بعد از ظهر را که شاید لاله زده بود. اخم مختصری کردم. دستم را گذاشتم زیر چانه‌ام و با لحنی تمسخرآمیز گفتم: «کجا تشریف می‌بربن؟» قیافه‌اش جدی شد و انگار نگران چیزی باشد گفت: «باید بریم دنبال لاله، بعدش بریم خونه. ولی شماره ازش ندارم. موبایلشم که دست تو‌ئه. باید منتظر باشیم تا خودش زنگ بزنه. اگر‌م عجله داری برو! منْ بذار جلوی یه آژانس.» ماشین را روشن کردم و رفتم توی خیابان گل‌افشان. جلوی پارک نسبتن بزرگی توقف کردم. سیگاری روشن کردم وپیاده شدم. رفتم داخل پارک، چند تا پسر جوان گوشه‌یی روی یک نیمکت نشسته بودند و هر چند ثانیه یک‌بار قهقهه می‌زدند. رفتم پشت یک کاج بلند و از کنار تنه‌ی سبز کاج زل زدم به دسته‌ی پسر‌ها. سیگار را گوشه‌ی لبم گذاشتم و به سرعت دستم را توی زیپ شلوارم بردم و شاشیدم به تنه‌ی قهوه‌یی کاج. چند ثانیه‌یی طول کشید تا چند بار تکانش بدهم و از شر آخرین قطره‌ها هم راحت شوم. دست‌هایم را با برگ‌های سوزنی کاج تمیز کردم و با یک دست سیگار را از گوشه‌ی لبم برداشتم و با دست دیگر زیپ شلوار را بالا کشیدم. چشمم را از سوزش دود بستم و چند ثانیه‌یی با چشم بسته راه رفتم. داشتم از ماشین دور می‌شدم. برگشتم. پری چند متر دور‌تر از کاجی که پای‌اش شاشیده بودم ایستاده بود و داشت بر و بر نگاهم می‌کرد. خنده‌اش ترکید. خوشم آمد از خنده‌اش. گفت: «چشات باز شد؟» گفتم: «آره، یکی از بهترین لحظه‌های زندگی‌یه. با اینکه روزی چند‌بار تکرار می‌شه ولی آدم از لذتش خسته نمی‌شه.» دوباره خندید. این بار بیشتر خوشم آمد. توی تاریک‌روشنای پارک، توی آن خلوت وهم‌آلود، خیلی زیبا و خوردنی شده بود. برگشتم؛ به سمت پسر‌ها نگاه کردم؛ رفته بودند. هیچ اثری از‌شان نبود. بدون اینکه تصمیمی گرفته باشم خوشحال شدم. هنوز لبخند روی لب‌هایش کهنه نشده بود. چشم‌هایش هم می‌خندید. گفت: «من سردم‌ئه. می‌رم تو ماشین. الانا دیگه کار لاله تموم می‌شه، زنگ می‌زنه بریم دنبالش. وقتی برگشت برای بار اول به انحنای پهلو‌هایش دقت کردم. کمربند مانتو‌اش را هم اولین بار بود که می‌دیدم. طوری راه می‌رفت که اگر بیشتر تعلل می‌کردم دیگر در محوطه‌ی کاج‌ها بهش نمی‌رسیدم. قدم‌هایم را تند کردم. صدای نفسم را قطع کردم و پاها را به آرامی روی زمین می‌گذاشتم. گرفتمش. دست راستم را بردم توی یقه‌ی پیراهنش و دست چپ را حلقه کردم دور کمر‌ش. کلمه‌یی نگفت. کمی خمیده شد و صورتش را رو به بالا گرفت. دست چپ را روی گلویش حرکت می‌دادم و سیر نمی‌شدم از مزه‌ی رژی که دیگر تمامش را مکیده بودم. سرش را از توی بغلم جدا کرد و کمرش را از سینه‌ام فاصله داد و با کند‌ترین شکل ممکن گفت: «دستت سرده. سینم یخ کرد.» تا رهایش کردم با سرعت دوید به سمت ماشین. مسیری را که دویده بود قدم می‌زدم و به آرامی نزدیک ماشین شدم. تکیه داده بود به در سمت خودش و شکلک در می‌آورد. پسری با موهای سیخ آن طرف خیابان ایستاده بود و زل زده بود به من. انگار می‌خواست چیزی بگوید از دور و تعلل می‌کرد. موبایل پری زنگ زد و با عجله سوار ماشین شد. رفتم آن طرف ماشین که بنشینم پشت فرمان. پسر با دست اشاره کرد که به سمتش بروم. رفتم. گفت: «آقا ما امشب یه مهمونی داریم. هنوز مهمونا نیومدند. می‌تونی بیاریش پیش ما. اصن تو مهمونی هم بمونید. خوش می‌گذره.» جوابش را ندادم و با نگاه یکی دو قدمی از خودم دورش کردم. گفت: «ببخشید» و موبایلش را از جیبش درآورد و شماره گرفت. سوار که شدم دوباره نگاهش کردم. داشت بلند‌بلند می‌گفت: «بابا پس کجائین؟ من که گفتم بد ترافیکی‌ئه....» دنده را دو کرده بودم و هنوز نه من چیزی گفته بودم و نه پری. گفتم: «کجا باید بریم دنبالش؟» «این یارو چی می‌گفت؟» «هیچی بابا؛ می‌گفت امشب یه مهمونی داره، می‌خواست ما رو هم دعوت کنه.» «باید بری پل مدیریت. از میدون کاج برو؛ اونجا یه کاری دارم.»

نگران سحر شده بودم. معمولن این وقت‌ها رسیده بودم خانه. گفتم: «پس بزار من یه جا پارک کنم تا یه تلفن بزنم. زنم نگران می‌شه.» گفت: «آخی! الان چشم‌انتظار مردش‌ئه.» گفتم: «آره.» گفت: «بیا با گوشی من بزن.» گفت: «نمی‌خواد وایسی.» گفتم: «نه، همون میدون کاج یه تلفن گیر می‌آرم می‌زنم.» گفتم: «می‌دونه تو این خط کار می‌کنم. شماره‌ی اونجا بیفته خیالش راحت‌تر‌ئه.» توی خیابان سرو ترافیک شده بود. دستی را کشیدم بالا و زل زدم توی صورتش. از توی کیفش رژ لبش را در‌آورده بود و داشت توی آینه‌ی پشت آفتاب‌گیر برانداز می‌کرد. چراغ داخل را برایش روشن کردم. هوس یکی از والس‌های لیست را کرده بودم. از پشت آفتاب‌گیر سی‌دی منتخب پیانو را برداشتم و فشارش دادم توی پخش. داشتم قطعه‌ی مورد علاقه‌ام را پیدا می‌کردم که صدای بوق نگذاشت. راه باز شده بود. از گلوگاه شلوغی که رد می‌شدیم گفت: «اه! کثافتا یه چیزی نمی‌کشن روی جنازه‌ی تیکه پاره‌ی یارو. حالم به هم خورد. بزن بغل دارم بالا می‌آرم.» نمی‌توانست حرف بزند. جلوی آخرین بنز راهنمایی‌رانندگی زدم کنار. در را باز کرد و سرش را از ماشین برد بیرون. پیاده شدم. رفتم جلو تا ببینم چه خبر است. چشمم به جنازه‌ی گوشه‌ی خیابان که افتاد موهای تنم سیخ شد. سعی کردم دیگر نگاهش نکنم. نمی‌شد. هر دو ثانیه بی‌اختیار نگاهم می‌افتاد روی جمجمه‌ی متلاشی شده‌اش. برگشتم سمت ماشین. در را که باز کردم بوی ترش اسید معده خورد توی صورتم. پرسیدم: «حالت بهتر شد؟» گفت: «آره، بریم.» گفتم: «اگه تو ماشین ریخته، از تو صندوق آب بیارم تمیزش کنیم؛ بمونه بوش می‌مونه.» گفت: «نه، نریخت تو ماشین.» راه افتادم به سمت میدان کاج. گفت: «تو رو خدا آروم برو. زمین خیس‌ئه.» گفتم: «بارون توی شهریور یه دقیقه بیشتر دووم نداره. میاد؛ جون چند‌تا رو می‌گیره؛ بند می‌آد. اول بارون زمین مث صابون می‌شه.» سرعت را کم کردم و دنده را گذاشتم توی دو. گفتم: «یه شکلات از توی داشبورد پیدا کن، بخور تا مزه‌ی دهنت عوض شه.» گفت: «مرسی! همین جا دور میدون نگه دار، من دو دقیقه دیگه میام.» پیاده که شد با ناخنش زد به شیشه. شیشه را پائین آوردم. همان‌قدر که چانه‌اش را بگذارد روی لبه‌ی آن. خندید. چانه‌اش را گذاشت روی لبه‌ی شیشه. خیلی خوشم آمد. خندید. گفت: «اگه بر‌نگردم چیکار می‌کنی؟» گفتم: «بر‌می‌گردی.» «اگه مطمئنی موبایل لاله رو بده تا ببینی برمی‌گردم یا نه.» موبایل را از روی داشبورد برداشتم و دستم را دراز کردم به سمتش. از دستم قاپید و خندید: «خدافظ» گفتم: «زود بیا.» نخندید. گفت: «خدافظ.»

 

 

 

29/8/86

 

 

نوشته شده توسط حسین ایمانیان در 17:24 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دهم دی 1386

شعر تازه

  

بطری­ی چهارم

 

همين که برقصاند حنجره­ات را بس است

بخواند     رقص     برنجاند      شور      برقصاند      رنج

 

در سرِ اين گيج نخورده­ها نمي­رود    فرو

                نمي­روي توي رقص         مرگ نمي­شود اين صدايِ هاي-

  هاي! :

برجِ شکسته از کمرِ تو آويزان شده

                                   مرگ بين پستان­هات معطل شده

 

جا نمي خورد شکسته­ي اين صدا که نرقصي

                       شعر نمي­شود که نبوسي لخت نمي­شود

 

ببار!    هاي­هاي ببار که ببوساند

-        امتداد تو را مي­نويسد فقط-

شعر نمي­شود عريان    اگر نشوي بوسه نشوي توي رقص

 

جان­ات را نشان نده   مرگ به رقص افتاده

شعر که راه اش نمي­دهد   - مرگ را نبوسي لطفن! -

مردن هميشه شده     شعر مي­­رقصد

رقص    اندام­ ات به تاخير مي­اندازد همه­اش

جهان را تکان بده!    برقص!     ظلم­اش از تهِ آفريقا بيفتد پائين

                         بالاتر بيا

                                 از پشتِ اين همه واژه نمي­بينم­ات هنوز

 

حسين ايمانيان

ديِ هشتاد و پنج

نوشته شده توسط حسین ایمانیان در 15:51 |  لینک ثابت   • 

شنبه سوم شهریور 1386

 

بطری­ی یازدهم

 

 

درونش پيداست

دکمه­هاي جهان را جا­به­جا بسته­اي

شکم جنازه­ها بالا زده

دار زده

جنين از بند نافش

 

صبر کن!

خواب ديده بودم زني پاهايش را روي سرش گرفته

و دست­هايش را کنار آسمان­خراش­ها آويزان کرده بود

مردي توي شلوارش پنهان شده

و پيراهنش را به چراغ خواب همسايه­اش گره زده بود

 

از را-ي راز تو زرشک روئيده­ام

زنم

از خشتک خيابان به خانه رسيده­ام

زانو­هايم را کول کرده­ام

مَردم

بند ناف دنيا را مک مي­زنم

 

از سوراخ آسمان بيرون پريده­ام

سرِ بريده­ام

روي پستان­هاي سرزمينم غلت مي­خورم

پا به ماه گوري­ام

که با بيل و کلنگ به جانش افتاده­اند

با اين گوري که منم کجا دفنم مي­کنيد؟

نه،    تابوت شکم نداده

مرده حامله است

نوشته شده توسط حسین ایمانیان در 3:59 |  لینک ثابت   • 

شنبه سوم شهریور 1386

اپیزود 24 از رمان "با فر زی ناز" که در حال نوشته شدن است.

بيست و چهار

 

تنها جایی که دوست ندارم شعر بخوانم دانشگاه است. از آن بد تر توی محفل ها و جلسه های خصوصی شان. حال ام به هم می خورد از آن همه آدم خنگ و احمق که پر از غرور و عقده اند. توی دانشگاه باید تئاتر پورنو نمایش داد. از نگاه هیچ کدام شان هیچ چیزی به سمت آدم نمی آید. همین فرناز هم توی جمع هم دانشکده ای هاش خیلی احمق تر به نظر می رسد. حرف زدن شان از همه بدتر است؛ انگار که تزوتان تدوروف صحبت می کند. ته و توی خوانده هایشان را که بگردی، چیزی به جز چند تا هدایت و یک خورده فروغ و بعضی احمق تر هاشان یک عالمه شریعتی چیزی پیدا نمی کنی. از توی روزنامه، از توی سخنرانی هایی که برگزار می کنند دو-سه تا اسم و اصطلاح یاد گرفتند و مرتب بلغور می کنند. عاشقانه های شاملو را هم از بر اند؛ برای شان، بی پول و پله بودن و سر و وضع درست و حسابی نداشتن را جبران می کند. بعضی هاشان خود شان را می زنند به کس­خل­ی و با ظاهر نا مرتب و حشیش و گراس جلب توجه می کنند. تک و توک شان که اهل کتاب هستند، شب ها به ازای هر یک ساعت مطالعه چهار ساعت می نشیند پای گاز و بحث های سیاسی می کنند؛ چایی نبات و چرت زدن به بحث سیاسی خاتمه می دهد و فردا شب می گردند توی همان چند صفحه ای که خواندند، می بینند اثری از حرف هایی که دیشب توی بحث کردند نیست؛ به خلاقیت خودشان می بالند و به این نتیجه می رسند که بحث کردن، اگر یک سیخ سرخ هم کنارش باشد، چنان خلاقیت آدم را بالا می برد که آدم از یک روشن فکر معمولی به یک نظریه پرداز سیاسی-فلسفی تبدیل می شود. پس گور پدر هر چه کتاب و نویسنده است؛ دیگر لازم نیست تا میدان انقلاب بروی، توی پارک دانشجو همه چیز پیدا می شود. اما کار هنری کردن با این حرف ها سازگار نیست؛ اگر می خواهی کار متفاوت ارائه دهی، اصلن نباید سراغ کارهای مسخره ی دیگران بروی شبیه آن ها می شوی. گور پدر همه شان، حیف نیست وقت ام را بگذارم دری وری های آن ها را بخوانم؟ من به هیچ چیز نیاز ندارم، نظریه-مظریه هیچ فایده ای ندارد هنرمند باید روان پریش باشد؛ یک مکان لازم است و مقداری پول. مکان برای برطرف کردن عقده های جنسی ی تازه کشف شده تا توی آثار هنری بروز پیدا نکند؛ رفع و رجوع عقده هایی که دختر های کلاس از توی ناخودآگاه ات استخراج کردند، با تمام حواشی اش هشتاد درصد زنده گی را پر می کنند. و پول هم برای خریدن محرک های اصلی. علاوه بر تکنیک هایی که توی اثرت هست، مهارت آدم روز به روز بالا می رود توی بار زدن و موشک درست کردن. «آقای عزیز می خواستم بپرسم اگه هذیون گفتن هنر ئه؛ بهتر نیست برویم امین آباد و چند تا میکروفون کار بذاریم و دیگه مزاحم شما نشیم؟» طلافی اش را سر ات در می آورم فرناز! کاش می شد از توی این خوکدونی خلاص شوم. «من احساس می کنم این کارهایی که شما ها دارین می کنین از یه ناتوانی ناشی میشه، از اینکه اگر (ببخشیدا!) مثل آدم شعر بگید، چون جلوی فروغ و شاملو چرت و پرت به نظر می رسه، پس می آید اینجوری می نیویسید که نشه با کار اونا مقایسه کرد.» «اصلن ببینم شعری که هیچ کس نمی­خونه رو واسه چی می نیویسید؟» مثل اینکه توی جمع این ها زرزر کردن شجاعت محسوب می شود. کو؟ پس چرا رو نمی کند آن نگفته ی آن روز اش توی کوه را؟ شرطی که قبل از دعوت من گذاشت بی دلیل که نیست. من چه ربطی داشتم به دانشگاه؟ حتمن دوست-پسر دارد و باهاش هماهنگ کرده که امروز بعد از جلسه بیاید با من صحبت کند. خاک توی سر آن هایی که به این ها دل بسته اند. اگر توی سر شان هم بزنند صدای شان در نمی آید. خود شان را قایم کردند توی موشک هاشان، توی بخاری ی خواب گاه شان، توی خشتک هم کلاسی هاشان. شرط می بندم این یکی یا قبل از شعر نوشتن اش جلق زده یا بعد اش. آن یکی هم که انگار دارد از توی خشتک فرناز غزل اش را می خواند. حیف آن دست ها نیست که این طوری به هم شان می زنی دختر؟ شعبده بازی که نکرده. چطور می شود جدایت کرد از این حال و هوا؟ این یکی حتمن عاشق ...... ی صد سال تنهایی شده و این خزعلبلات را نوشته است. این جلسه هاشان حکم کلوپ های شبانه را برای شان بازی می کند. دختر ها اگر نمی توانند توی سالن دانشگاه لباس نصفه و نیمه بپوشند و موقع راه رفتن کون شان را قر بدهند، در عوض اینجا از رنگ نوک پستان خود شان، نه از رنگ نوک پستان فلان ستاره ی هالیوود حرف می زنند. از شهوتی که حتا توی قاعده گی رهای شان نمی کند، آن هم با جسارت خاص یک زن روشن فکر حرف می زنند. از اینکه وقتی حال شان از دوست-پسر کودن شان به هم می خورد سراغ خیار و کاندوم برقی می روند. آن یکی از معشوق تازه کشف شده اش، از شیلنگ خواب گاه که خوشبختانه پر فشار است حرف می زند؛ از طولانی بودن هر وعده ی شاشیدن اش و خصوصیات آب ولرم پرفشار. زشت ترین شان از عصیان علیه جنس مذکر حرف می زند و به صراحت اعلام می کند که پستان هم اتاقی اش را به پشم سینه ی هزار تا مرد بوگندو ترجیح می دهد. جالب اینجاست که وقتی این ها را می خوانند به وجد می آیند و چنان برای هم دیگر کف می زنند که انگار شاهکار های ادبیات قرن حاضر را خلق کرده اند. شعر شان تمام شده و بحث می کنند: دیگر دوره ی سیاسی کاری گذشته و باید بچسبیم به کار هنری. سیاست را باید بسپریم به آن هایی که توی انجمن اسلامی دارند سر و صدا می کنند. احمق ها هنوز توی نوشته های شریعتی و سروش دست و پا می زنند. توی همین زیر سیگاری را نگاه کنید؛ همین که تعداد فیلتر های سفید با فیلتر هایی که از رژ لب قرمز شده برابر است نشان می دهد که ما توی فردیت مان چیزی از انسان غربی عقب نیستیم، اگر هم توی آزادی های اجتماعی خیلی عقب هستیم به خاطر حکومت مان است؛ اگر نه توی حوزه ی خصوصی ی خودمان به آن چیزی که مورد نظر مان است رسیده ایم. همه کف می زنند. فرناز نمی زند. زل زده توی چشم های من. شک ندارم به همان چیزی فکر می کند که در ذهن من می گذرد. هنوز راضی نشده که دفترچه ی پدر اش را به من بدهد. قول گرفته که توی قصه هام از اش استفاده نکنم، ولی هنوز با خود اش کنار نیامده. هر چقدر گفتم نمی خواهد به مجید بگویی بیاید دنبال ات قبول نکرد: «اتفاقن برای همین می خوام امشب بیاد. می خوام بفهمه که با تو ام. اگه دوست نداری نیا. اصلن به مجید چه؟ یعنی اینقد از مجید خجالت می کشی؟ زن اش که نیستم، خواهرشم. از چی فرار می کنی؟ وقتی دم در خونت پیادت کرد باید به من بگی فردا صبح منتظرتم. اگر نگی نمیام.» لاف می زند. خود اش هم قایم شده پشت من. فکر نکنم که تا حالا این لباس های اش را توی خانه ی مجید پوشیده باشد. مخصوصن موهای ساق پا هاش را کوتاه نکرده است. روی زانو هاش، روی ران هاش یک دانه مو هم نیست. پستان هاش بزرگ تر از اندازه ای است که توی لباس های گشاد خانه ی مجید به چشم می آمد. با لباس های امشب اش، آن قدر هم کوچولو نیست که من فکر می کردم. خدا کند کار اش به شیلنگ توالت خوابگاه نیفتاده باشد. حرف های این یارو که تا دو دقیقه ی دیگر می کشدم کنار و از رابطه ی همه جوره اش با فرناز می گوید، اصلن مهم نیست. اگر راست گفته باشد و فرناز بدون هیچ دلیلی و فقط به خاطر پیشنهاد من رابه شان را تمام کرده باشد، ماجرا خیلی جالب می شود. شاید همه ی این حرف ها فقط یک نقشه باشد. توی یک چنین جمع هایی بودن، چنین شیطنت هایی را مثبت فرض می کند. به هر حال، چه چیزی این وسط بوده باشد چه نه، مهم نیست. مهم این است که با یک دختر لوس سرسری ی حشری طرف نیستم. همین که رفتار اش را از پیش نمی شناسم نشان می دهد که اشتباه نکرده بودم. ولی حدس می زنم فردا صبح، با ترسی که توی چشم هاش نقش می بندد توی تخت دو نفره ای که اولین سوال فردایش را سبب می شود، با نگاهی که نمی کند به بر آمده گی ی شورتم، غافلگیر ام کند.

 

نوشته شده توسط حسین ایمانیان در 3:56 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه ششم خرداد 1386

نقد کتاب رضا حیرانی

بگو به شعر، بگو لعنتي برقص!

جستجوي جنون در شعرهاي «آسايشم گاهي رواني­ست»، نوشته­ي رضا حيراني

 و شايد شعر جنوني باشد که آرامش کلمات را بر هم مي­زند.

 

·        حسين ايمانيان

hossein_imanian@yahoo.com

 

شرجي­ترين سينه­بندِ زمين

بوي پرتقال­هاي شمالي گرفته است

شب لنگر انداخته بر سطر­ها

دريا

پشتِ پلک­هاي تو غلت مي­زند. (ص 62)

    شعر، به هر طريقي که شکل بگيرد، ذهن خواننده­اش را به چنگ مي­آورد و بسته به توان­اش، خانه­ي جديد­اش را تا مدت­ها حفظ مي­کند. گاهي چند سطر از صدها سطرِ يک مجموعه چنان به دل­ات مي­نشيند که اجازه نمي­دهد به ساده­گي از کنار­اش عبور کني، با بازگشت دوباره­اي به شعر­ها، اين بار وسوسه مي­شوي که با تک­تک سطر­ها گفتگو کني و حاصل اين گفتگو يادداشت­هايي است که حاشيه­ي شعر­ها را سياه مي­کند. مقاله­ي حاضر ساختماني است که از اين يادداشت­ها شکل گرفته است.

    حيراني در متن «يک لا قبيله­ام» که مثل مقدمه­اي بر پيشاني­ي شعر­ها آمده است مي­نويسد: «راوي­ي کلمات ديوانه­ام که جنون نام ندارد و تنها نشانه است. نشانه­اي براي شناخت مني که دنياي کلمات­ام را ديوانه کرده است. خداي کلمات ديوانه­ام ...». ديوانگي­ي شاعر در کجا بروز پيدا مي­کند؟ اگر بپذيريم که تنها عرصه نه تنها براي ديوانگي، بلکه براي وجود شعر فقط و فقط کلمات است؛ به اين باور نزديک مي­شويم که شعر محض، شعري که با جنون آميخته است، با تزريق جنون به کلمات، زبان را آشفته مي­کند. اين آشفتگي در چارچوب زيبايي­شناسي­ي خواننده، در بي­چارچوبي­ي حيرت­اش نمايان مي­شود و لذت­اي  توليد مي­شود که متن را در آغوش گرفته است و به ادامه­ي حيات آن کمک مي­کند؛ گاه لذت که پا­به­پاي خوانش شعر به وجود مي­آيد چنان نيرومند است که متن-کودک­اش را به قرن­هاي آينده، به جاودانه­گي پرتاب مي­کند. آشفتگي­اي که صحبت­اش شد با برهم­زدنِ آرامش زبان حاصل مي­شود؛ آرامش زبان در دو گونه هنجار/عادت نمايان مي­شود يکي هنجاري که زبان در ساختار نظام نشانه­اي­اي که در طول تاريخ به خود­اش چسبانده به آن دست يافته است (هنجار ذهني)، و ديگري هنجاري که در ساختمان نحوي­اش به آن خو گرفته است (هنجار عيني). شاعر با به بازي گرفتن هنجار اولِ زبان، بافت مفهومي­ي ناآشنايي را خلق مي­کند (مثل استعاره و تصوير)، و گاهي با به چالش کشيدن هنجار دوم جنون­اش را به ذات شعر (به عينيت زبان) منتقل مي­کند. به جنون آوردن زبان نيز به دو صورت شکل مي­گيرد؛ يکي زير و رو کردن ظرفيت­هاي زبان و کشف چيدمان تازه و بديع:

باران که مي­وزد سوي چشمانم     باران که مي­وزد

باران که مي­وزد     تو شانه بزن     باران که مي    (از «خطاب به پروانه­ها»­ی رضا براهني)

و ديگري با دخل و تصرف در ذات زبان و کلمات (يا به قول رويايي جعل ضمير) :

بتوام خود را تا حد نَمَنيدن

لالايم تا مرزِ خودمرگيدن که شوم کفنش    و زنيدن را طلبم  (از شعر «رثاي غزاله»­ي رضا براهني)

خلقِ شعر مستلزم هنجارشکني­هايي است که خودِ اين هنجارها پيش از اين در شعرهاي قبل از خوداش، در زبان قبل از خود­اش به وجود آمده است؛ و با توجه به خاستگاه شعر که از شکست چه نوع هنجاري خلق شده است دو گونه متن به وجود مي آيد: يکي متني که در لايه­ي پشتي­ي زبان (در نظام مفهوم ها) به وجود مي­آيد و دوم متني که در خود زبان خلق مي­شود و در ذهن تک­تکِ خواننده­ها (و همچنين در ذهن مولف­اش) جريان مي­يابد. واضح است که اين نوع متن پس از خوانده شدن (و فرسنگ­ها دور از مولف­اش) همان فرايندي را به وجود مي­آورد که متنِ نوع اول در حين زائيده شدن (و تنها در ذهن مولف) طي کرده بود. البته ناگفته نماند که مابين اين دو گونه متن، هيچ مرز مشخص و گويايي نيست و معمولن در يک متن واحد سطرهايي از هر دو نوع وجود دارد.

    جنوني که شعر­هاي حيراني را خلق مي­کند، در اکثر مواقع ذهني است. ذهن خلاق و پريشان حيراني در مکاشفات­اش از توان بالايي برخوردار است. او در «آخرالزمان متن» (ص 84) مي نويسد: «ادبيات مشرق زمين همواره در حال مکاشفه براي رسيدن بوده است که زيباترين شهوتِ نوشتن همين مکاشفه در بي­سمتي است.» شعر شرقي و شديدن ذهني­ي حيراني در آفرينش تصاوير و استعاره­هاي تازه بسيار پر توان است. سه نمونه­ي زيبا مثال مي­آورم: