چهارشنبه یازدهم آبان 1390
نخستين انتشار يك مقاله سانسورشده
اين مقاله قرار بود به همراه يادداشتي از خليل درمنكي منتشر شود. يادداشت او را در اينجا بخوانيد.
مطلب موضوع نقد، يعني مقاله امير احمدي آريان را در اينجا بخوانيد.
سازشکاری با اسلحهای در دست
نقادی مقالهای از امیر احمدی آریان
حسین ایمانیان
امیر احمدی آریان در صفحهی ادبیات روزنامهی شرق مورخ 6/6/1390 یادداشتی تحت عنوان «در میانهی بنبستها» نوشته که خود این یادداشت علامتی است از «بنبستی» دیگر، بنبست نقد ادبی در ایران امروز. یادداشت آریان همزمان نمونهی بارز دو مسألهای است که پیشتر همین قلم دربارهیشان نوشته است: «ژورنالیسم پوپولیستی» و «نظریهزدهگی»، پس، بیش از هرچیز، پرداختن به آن در راستای پروژهی انتقادی شخصی نویسنده اهمیت پیدا میکند. در این یادداشت مظاهر هردوی این مسائل را پی میگیریم تا نشان دهیم که چهگونه مقالهای که علیه وضع موجود قصهنویسی و نقادی امروز نوشته شده، خود نهتنها یکی از نمونههای تیپیک چنان ادبیاتی، که اساساً برسازنده و تقویتکنندهی آن است.
ژورنالیسم پوپولیستی
نطفهی پوپولیسم مطبوعاتی را باید در تناقضی یافت که بین ژست و ماهیت فعالیت آن وجود دارد. همانطور که نوع شناختهشدهای از پوپولیسم سیاسی، مشابه آنچه در امیریکای جنوبی جریان دارد، شعارهایی عدالتمحور بر زبان میآورد و ظاهراً قرار است منافع تهیدستان را پیگیری کند، و در عمل فقیرتر شدن مردم و پائین آمدن سطح رفاه جامعه را موجب میشود، پوپولیسم مطبوعاتی نیز، و در اینجا نوع خاصی از ژورنالیسم ادبی که امیر احمدی آریان نمایندهی آن است، ظاهراً علیه ادبیات موجود، علیه «آشغال«هایی که جوانها مینویسند، موضع میگیرد و خواستار نقادی آن است، اما در عمل، با رفتار ادبیاش، با آنچه مینویسد و آنچه نمینویسد، با مجموعهی بحثها و ضیافتهای ادبیای که در آن شرکت میکند، تثبیتکنندهی وضع موجود و یکی از مهمترین عاملان رونق آن است.
ادامه مطلب
چهارشنبه یازدهم آبان 1390
يادداشتي كه در روزنامه سانسور شده است
علیه فرهنگپیشهگی
درباب ضرورت روزنامهنویسی ادبی
1 ـ روزنامهنویسی ادبی پیش از هرچیز یک ضرورت است؛ این بدان معنا است که ساختبندی کنش روشنفکری امروز، با توجه به وضعیت انضمامی اینجا و اکنون، بیشتر از هرچیز، بستر شکلگیری خود را در برساختن نوع بهخصوصی از ژورنالیسم مییابد. آن ژورنالیسمی که مدنظر است، نه به مثابهی یک پیشه، که به مثابهی یک کنشگری ناگزیر جلوهگر میشود؛ وضعیت بهطریقی است که در یکسو روزنامهنویسی با همهی محدودیتها و خطراتاش وجود دارد و در سوی دیگر برهوت انفعال و برجعاجنشینی محض. روزنامهنویسی تنها مجرای تنفسی حیات روشنفکری ایرانی است و رویگردانی از محدودیتها و دشواریهای آن یا مهاجرت و غربتنشینی است که گریزگاهی امن، پرسروصدا و (به دلیل همین امنیت و «آسودهگی» بیشازحدش) اخته را به «ارمغان» میآورد، یا غرقشدن در وسواسی آکادمیک که حاصل تلاشهای «عمیق»اش هیچگاه بر «سطح» حوزهی عمومی عملگر نمیشود و صرفاً نوعی امنیت و تفاخر توخالی را موجب میشود. روزنامهنویسی در شرایط کنونی ایران در مرز باریک دو نوع رسمیت فرهنگی، که هردو تا مغز استخوان مضحک و سترون به نظر میآیند، حرکت می کند؛ یکی رسمیت آکادمیک و جاهومقامی که «استاد»های دانشگاه «کسب» میکنند و دیگری پادـرسمیت فضای مجازی و پرسهزنیهای فرهنگی در دنیای وب. همانقدر که محصولات «علمی» اهالی دانشگاه کلیشهای و قالببندیشده اند، یادداشتها و کامنتهای فیسبوکی و اظهارنظرهای بیمسئولانهی دنیای مجازی هم در قالبهایی مشخص قابل شناسایی اند. همانقدر که دادوستد درجهی علمی و «مزایای» ماهانهی ارائهی مخلوطی از سرقت، مونتاژ و «ترجمهنویسی» مقالهها و رسالههای غربی، مسخره به نظر میآید، دادوستدی که در دیدوبازدیدهای فیسبوکی و کافهای طبقهی خاصی از علاقهمندان حوزهی فرهنگ یا همانهایی که باید «لمپنهای اهل فرهنگ»شان خواند، جریان دارد نیز مسخره و ناامیدکننده است.
ادامه مطلب
چهارشنبه یازدهم آبان 1390
يادداشتي روي كتاب اميد مهرگان
عليه ترجمهنويسيِ انتزاعي
سه واکنش به کتاب "از چيزهاي بيمصرف"، نوشتهي اميد مهرگان
يک) نامي که از روي کتاب حذف شده است
سقف همفکري کجا است؟ تا کجا ميشود از دهان چند نفر حرفهايي واحد شنيد؟ آنچه يک متن نظري را تأليفي مينماياند چيست؟ "از چيزهاي بيمصرف" را که نوشته است؟ مؤلف اين کتاب نه نويسندهي آن، اميد مهرگان، است و نه تماماً همان نامي که بيدرنگ به ياد ميآيد: مراد فرهادپور. مجموعهاي ارگانيک از مترجمان و شارحان نظريهي غرب، مخلوطي از فارسيِ بنيامين و لوکاچ و آدورنو و بديو و ژيژک و رانسير و آگامبن و...، شبح يک روشنفکر شناخته شده در کالبد شاگردها و دستنوشتههايشان، روشنفکري که در تقاطع دو هيولا به نامهاي "زيستن در جهان سوم" و "فارسيزباني"، خود شبحي از "فيلسوفان محبوب" خويش است، هيچکدام از اينها نقش مؤلف را به تمامي بر عهده نميگيرند. فقدان تأليف در وانمودهگي مرزها است، مرزهايي که دو بدن را از هم جدا ميکنند و اينجا، وقتي تنها نام يکيشان بر جلد کتاب نشسته است، به شکافي ازبينبرنده بدل شده، شکافي نه در حدفاصل "نام"ِ بدنها، که در کنش تأليف، همان که کتاب را يکسره تهي ساخته است. نام فرهادپور از روي جلد کتاب حذف شده است، اين قطعيترين گزارهاي است که ميتوان برکشيد و پشت آن ايستاد، حتا اگر او کلمهاي از کتاب را نخوانده باشد. برخلاف پروژههاي مشترک دولوز-گاتاري يا نگري-هارت، که با مشخص نکردن نويسندهي "نثر" جاهاي مختلف متن، کتاب را به ايدهي کمون نزديک ميکنند، اين حذف دال بر منتهاي راستکيشي است: تجسم "مالکيت خصوصي" است؛ نام کسي حذف شده که در کتاب حضور دارد، همچون کارگراني که در خشتخشت برجهاي بالاي شهر حضور دارند و تنها "نام"شان حذف شده است.
ادامه مطلب
چهارشنبه دهم فروردین 1390
ناسازه ای که قصه نویسی فارسی را بلعیده است
ناسازهای که قصهنویسی فارسی را بلعیده است
حسین ایمانیان
با این تفاصیل پرسش اساسی این یادداشت قابل طرح خواهد بود: تکلیف رمانهای مد روز ادبیات فارسی چیست؟ رمانهایی که نه دغدغهي فرم دارند و نه داستان جذابی روایت میکنند. رمانهایی که نه میتوان آنها را عامهپسند نامید و نه پذیرفتنی است که ادبیات حقیقی قلمدادشان کرد. در حوزهي قصهنویسی فارسی، این مهمترین سؤالی است که پیش روی منتقدان وجود دارد. چهگونه میتوان رمانهای مورد بحث را نامگذاری کرد و از آن مهمتر، چهگونه میتوان گرایش همهگانی را به نوشتن اینگونه رمانها توجیح کرد؟ چرا بدنهی قصهنویسی فارسی را چنین رمانهایی اشغال کردهاند؟ ناسازهی بیداستانی (فقدان جذابیت داستانی) و روگردانی از نوجوییهای فرمی را، آن هم در قریببهاتفاق رمانها و قصههای کوتاه یک دهه و نه در چند اثر محدود، چه چیزی توضیح میدهد؟ فعلاً که نویسندهها مینویسند و ناشران چاپ میکنند و کتابخوانان میخرند و ستوننویسهای مطبوعات بررسی میکنند (جشنهای رونمایی و جایزههای ادبی هم که هرچه باشکوهتر برگزار میشود)، اما نقد ادبی چه موضعی میگیرد؟ منتقدان چهگونه این رمانها را میخوانند؟ اگر تناقضی که شرح داده شد وضعیت قصهنویسی امروز باشد، چه کسی و با چه رویکرد نقادانهای وضع موجود را به هم میزند؟ رویکردی جامعهشناختی میتواند علل اپیدمی شدن این نوع رماننویسی و استقبال نسبتاً خوب مخاطبها را از این نوع رمان مشخص کند؛ اما چیزی که مشخص است تأثیر قطعی ژورنالیسم پوپولیستی (ژورنالیسمی که آشکارا آلودهي مناسبات مالی بازار و روابط محفلی هم هست) و سکوت همهگانیای است که مثل بختک بر بدن نحیف نقادی ادبی افتاده است. چه بسا جعلی سازمانیافته چنان رمانهایی را به عنوان ادبیات جدی جا زده و اکثریت جامعهی ادبی آن را پذیرفته است. بحثی جامعهشناسانه پیرامون این رمانها نشان خواهد داد که صنعت فرهنگسازی، صنعتی که نرمافزار رماننویسی امروز را طراحی کرده و به جریان انداخته است، نبض بازار رمان فارسی را درک کرده و طبقهي جدیدی از رمانخوانها را صید کرده است؛ طبقهای که افرادش بنا بر شناخت و تنفری که به ازای تظاهر به فرهنگدوستی از رمانهای کلاسیک عامهپسند پیدا کردهاند، نوع دیگری از رمانهای بیمایه را طلب میکند که کلیشههای زندهگی طبقهی خودشان را منعکس کند. صنعت فرهنگسازی در این مورد خاص جلوتر از نقد ادبی عمل کرده است؛ نقد ادبی هنوز جامعهای را که رمانهای زویا پیرزاد و حسین سناپور را میپسندد، نشناسانده و آنها را به مثابهي «عامه»ای جدید معرفی نکرده است. به عبارتی دیگر باید گفت بازار از نقد ادبی پیش افتاده است و ژورنالیسم را (که یکی از عرصههای تنفس نقد ادبی است) بهکلی از کف داده است؛ بازار ژورنالیسم را جذب، و چابکی نقد ادبی را از آن سلب کرده است. تا وقتی این طبقهی جدید کشف و دقیقاً معرفی نشود و سلیقهی آن به عنوان پسند «عامه» و هوادار نوع تازهای از ابتذال ادبی شناسانده نشود، نویسندههایی مثل پیرزاد و سناپور و... بازتولید (به رمانهایی مثل «کافهپیانو» و «نگران نباش» بیندیشید)، نسل نویسندهایی مانند مندنیپور، ابوتراب خسروی، محمدرضا صفدری، قاسم کشکولی و... منقرض میشود و قصهنویسی فارسی در این مغاک تازه دستوپا خواهد زد.
ادامه مطلب
سه شنبه نهم فروردین 1390
رو به تعهد
رو به تعهد
حاشیهنویسی بر مجموعهقصهي «کاغذهای سوخته»، نوشتهی الاهه دهنوی
قصههای کوتاهی هستند که بر اساس یک دغدغهی اجتماعی نوشته شدهاند. نقطهی عزیمت چنین قصههایی نه داستانپردازی صرف است و نه برجستهکردن یک یا چند مؤلفهی فرمی؛ یک موقعیت خاص دراماتیک و حتی یک شخصیت بهخصوص نیز مد نظر نیست. چنین قصههایی به معنای مد نظر لوکاچ از رئالیسم بسیار نزدیکاند. در چنین رویکردی به قصهنویسی، آنچه طرح اولیهی قصه را برمیسازد وجود یک مسألهی اجتماعی است که در متن جامعه موجود (یا به صورت بالفعل برقرار است یا به صورت بالقوه) است و نویسنده آن را در یک قصهی کوتاه بازتولید میکند. (باید بر مفهوم بازتولید تأکید کرد؛ بازتولید در اینجا به معنی انعکاس دادن یا گرازش کردن نیست.) برخلاف تصور عام، آنچه در این نوع از ادبیات اهمیت دارد همخوانی وقایع قصهها با واقعیت بیرونی یا راستنمایی نیست؛ چرا که هرنوع جانبداری از واقعیت اساساً فاقد اهمیت است و امری ایدئولوژیک به حساب میآید، آنچه میتوان تصور کرد و وقایع داستان را با آن سنجید نه خود واقعیت، که کلیشهای غالب از وهم واقعیت است. بنابراین راستنمایی بهکلی فاقد اهمیتی هستیشناختی در تشکل قصههای رئالیستی است. آنچه اهمیت دارد نه همخوانی وقایع داستان با دنیای بیرونی، که برساختن واقعیتی یکه و حقیقی درون متن قصه است.
ادامه مطلب
شنبه ششم فروردین 1390
یک کلاه برداری ادبی
یک کلاهبرداری ادبی
حاشیهنویسی بر داستان بلند «شهربانو»، نوشتهی محمدحسن شهسواری
علت نوشتهشدن یادداشتی که میخوانید به هیچوجه کتاب موضوع این یادداشت نیست. چنانچه در ادامه بدان خواهیم پرداخت داستان بلند «شهربانو» از منظر ارزشگذاری ادبی چنان بیاهمیت است که نوشتن یادداشتی دربارهی جزئیات آن، هیچ موضوعیتی ندارد. آنچه اهمیت دارد و بحث نوشتهی حاضر آن را مورد خطاب قرار میدهد، فضایی است که کتابی مثل «شهربانو» را میپذیرد و احتمالاً در آینده مفصلاً بدان خواهد پرداخت و بیآنکه به ماهیت آن بیندیشد به عنوان محصول ادبی، آن هم از سوی جریان روشنفکری ادبیات، سلسلهمراتب در بوق دمیدن یک کتاب را در مورد آن پیش خواهد گرفت. قصد آن است که در حد یک یادداشت کوتاه نقشی پیشگیرانه به عهده گرفته شود؛ نقشی که در ژورنالیسم ادبی امروز بهکلی فراموش شده است و جای آنکه سیاستگذاری جامعهی ادبی مد نظر قرار بگیرد، ژورنالیسم را به تأییدکنندهای منفعل تقلیل داده است که با پرداختی کلیشهای محصولات بیمایهی صنعت فرهنگسازی را پشتیبانی میکند. وضعیت کنونی حاکم بر ژورنالیسم ادبی به گونهای است که اساساً تشخیص ماهیت ابژههای نقادی را به اصحاب صنعت فرهنگسازی سپرده است و هیچ دخالتی در نامگذاری محصولات آن نمیکند. آنچه امروز چارچوب هویتبخش تولیدات بازار کتاب را میسازد، دقیقاً هیچ ربطی به محتوای کتابها ندارد؛ ناشر کتاب و سابقهی نویسندهی آن، چیزهایی است که کتاب را نامگذاری میکند. (و این سابقه هم اساساً ربطی به مایهي نویسنده یا همان کیفیت نوشتههای پیشین او ندارد، بلکه از نفوذ او در دارودستهی حاکم بر مطبوعات
ادامه مطلب
شنبه ششم فروردین 1390
نقد یک رمان که به نظرم کار مایه داری است
رویگردانی از شبح مهارت به مثابهي یک ضد-تکنیک
نقد رمان «خندهی شغال»، نوشتهی وحید پاکطینت
از میان رمانهایی که در سال 89 منتشر شده، «خندهی شغال» نوشتهی وحید پاکطینت، یکی از معدود رمانهای قابل بحث است. از مناظر گوناگونی میتوان این رمان را خلاف جریان دانست و نفس انتشار آن را به فال نیک گرفت. با توجه به وضعیت تخت و ملالآور انتشار رمان در یکیدو سال اخیر، فارغ از اینکه صرف خلاف جریان روز بودن ارزشی حقیقی برای یک رمان تلقی میشود یا نه، نمیتوان (دستکم با رویکردی انتقادی) نسبت به چنین رمانی بیتفاوت بود. آخرالزمانی بودن رمان، جنس راوی، اتخاذ رویکردی حداقلگرا در اقتصاد کلام، کنارگذاشتن عنصر لحن در روایت (تا جایی که همهی آدمهای داستان به ماشینهایی بیجان و مشابه بدل شدهاند) و... همه میتواند دلایلی باشد که «خندهی شغال» را از انبوه محصولات رماننویسی امروز جدا کند. یادداشت حاضر بر دو مورد از موارد فوق تمرکز میکند و چهگونهگی آنها را برمیرسد: یکی انتخاب راوی اولشخص جمع و دیگری امتناع نویسنده از بهکارگیری عناصر لحنساز به مثابهی یک تکنیک.
ادامه مطلب
شنبه بیست و دوم آبان 1389
جایزهی گلشیری و مسألهی سانسور
آنچه برنده میشود، بلاهت جمعی است
جایزهی گلشیری و مسألهی سانسور
هر نوع دلسوزی برای نام و مقام نویسندهای چون هوشنگ گلشیری، مطلقاً ریاکارانه است؛ اما درگیرشدن و موضعگیری در برابر خیانت به «کار روشنفکری» او، وظیفهی هر نویسنده و منتقدی است. در شرایطی که هنوز بیش از نیمی از آثار گلشیری قابلیت انتشار رسمی ندارند، برگزاری جایزهای که نام گلشیری را با خود حمل میکند، مسألهای حیرتانگیز است. نه نام او هرگز نیازی به تکرار شدن بر پیشانی مناسک و آئینی فرهنگی-اقتصادی همچون جایزهی ادبی دارد، و نه آثار مایهداری که خلق کرده نیاز به تبلیغات اینچنینی. مقاومت گلشیری در مقابل سانسور، چه در کوتاه نیامدن برای انتشار مثلهشدهی آثارش و چه فعالیت پیگیرانهاش در «کانون نویسندهگان ایران»، با آن بلاهت جمعیای که امروز تحت نام او صورت میگیرد در تناقض است. جایزهی گلشیری در مقابل فعالیتهای شخص او، بیهیچ تردیدی، نقشی خیانتکارانه را پیش میبرد؛ هرچند بلاهت حداکثری جماعت ادبیات فارسی این را نفهمد یا انکار کند. بلاهتی که همهی دغدغدههایش فرهنگی است، و در شرایط امروز نه برقراری «آزادی بیان» مسألهی او است و نه حتی هنر و ادبیات فینفسه. بیآنکه به دلالتهای آنچه میکنند بیندیشند، سرخوشانه درگیر برگزاری کارناوالهای مختلف فرهنگیاند، که در نهایت چیزی نیستند جز بدیلی برای نمونههای حکومتی آن.
ادامه مطلب
سه شنبه چهارم آبان 1389
علیه پوپولیسم مطبوعاتی دربارهي یادداشتی از مهدی یزدانیخرم
امثال یزدانیخرم به دلیل آنکه معدود تریبونهای رسمی مملکت را در اختیار داشتهاند، تا کنون با نوعی سکوت محافظهکارانه از سوی دیگران مواجه شده و جانمایهي بیمحتوای نوشتههای اینچنینشان برملا نشده است. اکنون وقت آن است که منتقد جدی ادبیات دست از محافظهکاریهای مرسوم برکشد و بیرون از دایرهي تنگ رسمیت تحت کنترل ارشاد، کلیت موقعیت ادبی را رصد کند و بیمایهگی برقرار را خطاب قرار دهد. سکوت، فقط آب را گلآلودهتر میکند و موقعیت نمادین ادبیات را به دستپرداختهي ژورنالیستهایی مانند یزدانیخرم میسپارد. اکنون وقت آن است تا «حاشیهنشینها» بر خلاف امثال یزدانیخرم، توأم با شهامت و صراحتی که لازمهي نقادی جدی است، دربارهي ادبیات بنویسند و وضعیت کلی شعر و قصه را با اتکا به مفهومسازیهای نظری، صورتبندی کنند؛ وضعیتی که دستپرداختهی سلطهي یک دههای ژورنالیسم پوپولیستی است. میرود تا ادبیات فارسی از بعد روشنفکریاش تهی شود و در نظر کسانی که از بیرون به آن مینگرند (کسانی که ممکن است مجلهي نافه و امثال آن دریچهی نگاهشان به ادبیات باشد)، چیزی جز پسماندهي رفتار بیخاصیت مشتی فرهنگپیشهی اخته، تلقی نشود. باید تمامقد در مقابل چنین چیزی ایستاد و کنشگری قلمی را به مثابهي نوعی مقاومت به کار گرفت؛ هم در مقابل سانسور و هم در مقابل پوپولیسم.
ادامه مطلب
چهارشنبه چهاردهم مهر 1389
جایزه شعر نیما
چند نکته پیرامون جایزهی شعر نیما
یک – برگزاری این جایزه هیچ هدفی ندارد جز جعل اعتبار برای دبیر و کارشناس و داور و کاندیدا و برنده. نمایشی توخالی و ملالآور برگزار میشود تا مشارکت داشتن در آن بعدها به رزومهي کاری برگزارکنندهگان و داوران و برگزیدهگان اضافه شود. دبیر جایزه به تنهایی یک نهاد فربهی ادبی است؛ سالی یک دفتر شعر حجیم در نشر «آهنگ دیگر» منتشر میکند، گزیدهای از شعر شاعران تازه فوتشده مهیا میکند، مجلهي ادبی ارمغان فرهنگی را سردبیری میکند، مدیریت وبسایتی را بر عهده دارد و سر آخر دبیر پوچترین مراسم ادبی تحت عنوان و تشریفات کلیشهای یک جایزه است؛ و همهي این خدمات را بدون هیچ چشمداشتی، و تنها به خاطر شعر و با پرداخت هزینههای چنین بیشفعالیتی از جیب خودش، انجام میدهد. داریوش معمار خیز برداشته تا طولانیترین صفحه در ویکیپدیا را به خودش اختصاص دهد؛ صفحهای پروپیمانتر از صفحهي شاملو و اخوان و حتا خود «نیما». آنهایی که هر سال عضو ثابت جایزهها و نشستها و شوهای مختلف پیرامون شعرند، کسانی مثل شمس لنگرودی و علیشاه مولوی، باید کمی هم به «سلامتی» آقای دبیر فکر کنند تا مبادا از نفس بیفتد و شعر فارسی بیمتولی شود. وجود چنین جایزهای مشخصترینِ علائم یک جنون فردی در خدمتگزاری فرهنگی و نیز یک انفعال و کر و کوری همهگانی است.
ادامه مطلب
چهارشنبه چهاردهم مهر 1389
نقادی رمان سلام مترسک (چاپ شده در شرق 13 مهر 89)
یکشنبه یازدهم مهر 1389
کتابخوانی -4
درحاشیهي داستان بلند «یکشنبه»، نوشتهي آراز بارسقیان
حسین ایمانیان
1 - «یکشنبه» یکی از بهترین نمونهها از کتابهایی است که میتوان از دریچهي آن کلیت فضای حاکم بر قصهنویسی این روزها را رصد کرد. در واقع میتوان این داستان بلند را دردنشانهای دانست از موقعیت اسفناک سازوکار تولید ادبیات داستانی در زمانهي حاضر. موقعیتی که پیش از هر چیز دستپرداختهي آنهایی است که در طی ده سال اخیر تریبونهای رسمی ادبی را در اختیار داشتهاند و حالا کمکم همهي فضاها را اشغال کردهاند؛ از معدود روزنامههای پرمخاطب و تنها مجلههای ادبی باقیمانده از توقیف فلهای گرفته، تا کرسی کارشناسی بنگاههای انتشاراتی سابقن معتبر. اگر بخواهیم دستآورد این دارودستهی بهخصوص را در یک جمله بیان کنیم، باید گفت آنها توانستهاند مشتی داستان بیمایه را به عنوان ادبیات جدی غالب کنند. شبکهای ساختهاند که در آن رمانها و مجموعهقصههای بیچیزی مثل «یوسف آباد، خیابان بیستوسوم»، «ها کردن»، «احتمالن گم شدهام»، «نگران نباش» و «شب ممکن» را، با انواع و اقسام تاکتیکهای پوپولیستی، از میزگرد و جلسهي نقد گرفته تا نوشتن یک خروار یادداشت سردستی در مطبوعات، به چاپ چندم برسانند و به عنوان ادبیات جدی و «جهان تازهی داستان» به خورد طبقهي متوسط بدهند.
ادامه مطلب
دوشنبه پنجم مهر 1389
کتابخوانی - 2 (منتشر شده در روزنامه شرق 5شنبه 1 مهر 89)
دربارهي مجموعه داستان «هفت»، نوشتهي مختار عبدالهی
حسین ایمانیان
هفت / مختار عبدالهی / انتشارات مروارید / چاپ اول 1388 / 77 صفحه / 1800 تومان
1 – موقعیت مجموعه داستان «هفت» درون کلیت قصهنویسی فارسی، موقعیت دوگانهای است. از یک نظر، با توجه به طرح اولیهي داستانهایی که روایت میکند، از پیش، با وجه غالب قصههای کوتاه مد روز، که چیزی نیست جز روایت مستقیم و منفعلانهي «امر روزمره» و قابگرفتن بخشی از زندهگی طبقهي متوسط شهرنشین، فاصله میگیرد؛ و از نظری دیگر، با توجه به روشهایی که به کار میگیرد تا به شکلبندی نهایی متن قصههایاش برسد، از مسائل مربوط به فرم گرفته تا لحن روایت و نثر نهایی قصه، هیچ نشانهای از گذار قصهنویسی فارسی از دههي چهل تا به امروز را بازنمینماید. آنچه نویسندهي کتاب قصد روایتاش را دارد، چیزی نیست که مکررن برای همه اتفاق بیفتد؛ موقعیت ایجاد شده در هر قصه موقعیتی منحصربهفرد است و طرح داستان، پیشاپیش، خوانندهي کتاب را در وضعیت برخورد با تجربهای تازه قرار میدهد.
ادامه مطلب
جمعه نوزدهم شهریور 1389
مطلبی درباره باباچاهی که در روزنامه شرق (18 شهریور 89) به شکل سانسورشده منتشر شده است
دربارهی زیست ادبی علی باباچاهی
الف) موقعیت باباچاهی
1 – باباچاهی نه شاعرِ شاعر است و نه ناقدِ ناقد؛ او در دو افق مختلف چیز نوشته است و همیشه سعی داشته تا این و آنِ کلیت نویسندهگیاش را به هم مربوط کند. کتابِ شعر که منتشر میکند یادداشتی، مصاحبهای ضمیمهاش میکند تا همزمان هردوی آن افقها را پیش چشم بگذارد. در یادداشتها و مصاحبهها مدام از گفتههای نظریهپردازان مختلف مثال میآورد و آخرِ کار خودش را صرفن شاعر میداند و مسئولیت هیچکدام از نقلقولها را به عهده نمیگیرد. آنچه دربارهي شعرهای خودش میگوید هیچگاه به یک نظریه نزدیک نمیشود و غایت آن مشتی اصطلاح و مولفهی کلی است که پشت سر هم ردیف شدهاند؛ اما شعرش هم شناسنامهي بهخصوصی دارد و هم داخل یک پیوستار بوطیقایی مشخص طی طریق میکند. پس درستْ دیدن هرکدام از دو وجه نویسندهگی باباچاهی مستلزم فراموش کردن آن دیگری است.
ادامه مطلب
سه شنبه نوزدهم مرداد 1389
کتابخوانی - یک (روزنامه شرق، 18 امرداد 89)
دربارهی مجموعه داستان «ماهی در باد»، نوشتهی حسین آتشپرور
آنچه پیش از هر چیزی در مورد «ماهی در باد» جلب توجه میکند، تفاوت این کتاب با روند غالب قصهنویسی در یک دههی اخیر است. ایدئولوژی غالب در فضای ژورنالیسم این چند سال، تمرکز بیش از حد بر روایت «امر روزمره» و شانه خالیکردن از درگیری نویسنده با پیچیدهگیهای اجتماعی-سیاسی است. «ماهی در باد» اما، روایت پیچیدهترین مسائل انسانی است؛ و به همین دلیل روشهای شکلبندی قصههای آن، که شرح تکهتکهی کابوسهای انسان امروز است، روشهایی تجربهگر، تازه و در حال جستوجو است. هریک از قصههای این مجموعه در پیوند با «امر کلی» زندهگی انسان ایرانی و در موقعیت تاریخی خاص خود نوشته شدهاست. آنچه در وجه هژمونیک قصهنویسی فارسی به طرز کاسبکارانهای سانسور و کنار گذاشته شدهاست، اتفاقن مسألهي اصلی قصههای آتشپرور است.
ادامه مطلب
سه شنبه نوزدهم مرداد 1389
کتابخوانی - صفر
ستوننویسی و ادبیات
حسین ایمانیان
اشاره: به دلایلی که توی این یادداشت توضیح دادهام قصد دارم سلسله یادداشتهایی با عنوان ثابت «کتابخوانی» در نقد کتابهایی که تازه منتشر میشوند بنویسم. این یادداشت شمارهی صفر آنها و به نوعی شرح چرایی و چهگونهگی یادداشتهای بعدی است.
وضعیت ادبیات واقعن خراب است. این گزاره قطعیترین چیزی است که در مورد کلیت ادبیات در حال نوشتهشدن میشود گفت. مفهوم ادبیات در اینجا نه فقط معطوف به آنچه «متن ادبی» است، بلکه ناظر به کلیت متنهایی است که در اتصال با آن نوشته میشوند. از یادداشتها و مصاحبههایی که در همین روزنامهی شرق نوشته میشود تا کتابهایی که روی پیشخوان کتابفروشیها است، از نشریاتی که روی کاغذ گلاسه منتشر میشوند و یک خروار مصاحبه و مرور دمدستی ردیف میکنند تا وبسایتهای ادبی مختلف که هر هفته کوهی از یادداشت و شعر و قصهی کوتاه ارائه میکنند، این مسئله صادق است. ادبیات رونق گرفته است. از پوستهی رسمیت که بیرون میروی، اما، توی هر کافهای، همهمهای وجود دارد مبنی بر اینکه: این چه خزعبلاتی است که منتشر میشود؟
ادامه مطلب
دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389
بازچاپ از روزنامه شرق
شمس لنگرودی و «سادهنویسی»
همیشه نقطهی عزیمت این بحثها بحران مخاطب است. در همهی مصاحبههایی که از طرفداران «سادهنویسی» منتشر میشود، شعر رادیکال فارسی به نداشتن خواننده متهم شده و کنار گذاشته میشود. شاعر محافظهکار پس از یک دهه در اختیار داشتن تمامی تریبونهای رسمی و غیر رسمی توانسته است تیراژ کتاباش را از هزارتا به دوهزارتا افزایش دهد و همین امر به کار او صلاحیتی کاذب بخشیده است. درحالی که مسئلهی اصلی جای دیگری است: فرض کنیم که کتابهای شعر لنگرودی به تیراژ رمانهای عامهپسند شناختهشده برسد؛ در آن صورت وظیفهی مبلغان «سادهنویسی» نه غره شدن به فروش آن شعرها، بلکه در شرح و تئوریزهکردن تفاوت این شعرها با ادبیات عامهپسند است. و این درست همان چیزی است که در نوشتههای آنان در موردش سکوت میشود.
ادامه مطلب
چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388
تو همینطور راه میروی و
مشتهای مرا توی سینهبندت تکان میدهی
شنبه سوم مرداد 1388
تبیین رمان عامه پسند جدید
صرف نظر از هنر، غرق شدن در فرهنگ
تبیین رمان عامهپسند جدید و نقادی رمان «نگران نباش» نوشتهی مهسا محبعلی
حسین ایمانیان
1
مدتها است که تلقی مخاطبان رمان از پدیدهای به نام «رمان عامهپسند» دچار یک دگماتیسم سفت و سخت شده است. در حالی که تمام شاخصههایی که رمانهای عامهپسند بر اسان آنها هویت مییابند دگرگون شده و اساسن مفهوم «عامه» طی دو دههی اخیر پوست انداخته و بسیار متکثر شده است. اما «رمان عامهپسند» چگونه رمانی است؟ خصوصیاتی که این دسته از رمانها را از ادبیات جدی (نه فقط ادبیات آوانگارد بلکه از ادبیات بدنه نیز) جدا میکنند چه خصوصیاتی هستند؟ رمان عامهپسند رمانی است فانتزی که به طرز احمقانهای از واقعیتهای اجتماعی فاصله میگیرد. اما هر رمان فانتزی و غیر رئالیستیای عامهپسند نیست؛ رمان عامهپسند صرفن پوستهای است توخالی و تهی از امر خلاقه، در صورتی که سبکهای جدی و البته غیر رئالیستیای نیز وجود دارند که اساسن بر پایهی خلاقیت شکل میگیرند و ماهیت هنری آنها چیزی نیست جز چگونگی فاصلهای که با واقعیت پیدا میکنند. رمانهای عامهپسند خالی از تخیل هستند، در حقیقت نویسندهی چنین رمانهایی تخیل نمیکند، بلکه صرفن آدمهایی را فرض، و برای ایشان ماجراهایی تصور کرده، آنگاه روابط بین آنها را، به سطحیترین شکل ممکن حدس میزنند و روی کاغذ می آورند. رمان عامهپسند با تحلیل بیگانه است و اصولن نه هیچ سوالی از واقعیت دارد و نه هیچ سوالی را در ذهن مخاطبش، حتا در مورد ماجراهای رمان، ایجاد میکند. آدمها در چنین رمانهایی تکبعدی هستند؛ در اولین سطرهای حضورشان در متن «تیپ» اجتماعی آنها مشخص میشود و تا پایان رمان در قالب همان «تیپ» باقی میمانند و از اینرو کاملن قابل پیشبینی و کلیشهای رفتار میکنند. رابطهی بین این آدمها از آنجایی که نه رابطهای بین «انسان«های مختلف بلکه روابط بین تیپهای شناخته شده هستند به کلیشهای ترین و مبتذل ترین شکل ممکن به وجود میآیند. آدمها در رمان عامهپسند هرگز به یک شخصیت داستانی با پیچوخمهای خاص یک سوژه دست پیدا نکرده و تنها مانند یک مترسک ماهیتی یکسویه و ابژکتیو به خود میگیرند. آدمها به شدت تک کاربردی هستند و تنها کارکرد روایی آنها پرکردن الگوهایی است که طرح و توطئهی داستان برای آنها پیشبینی کرده است. رمان عامهپسند عمدتن از متداولترین شیوههای روایت استفاده کرده و به همین ترتیب به هیچ وجه درگیر مسائل فرمیک نمیشود. هستی رمان عامهپسند نه در صفحات کتاب، بلکه به شکلی کاملن متناقض، بیرون از متن، و در حقیقت در بازار تکمیل میشود. از آنجایی که سازوکار بازار پیش از هر چیز بر بیحوصله بودن مشتری تاکید دارد، رمان عامه پسند از هر نوع پیچیدهگی امتناع کرده و تمام عناصر داستان را بر اساس آن انتخاب میکند؛ در نتیجه، طبق سفارش بازار، از مد روز ترین تمهیدات روایی بهره میبرد.
پس از دوم خرداد و برقراری نصفه و نیمهی آزادیهای اجتماعی-سیاسی، طبقهی متوسط شهرنشین که تازه از بغل توسعهی صنعتی-اقتصادی به وجود آمده بود در معرض کالاهای فرهنگی قرار گرفت. این طبقهی نوظهور تحت تاثیر جوی که به دلیل بحرانهای سیاسی-اجتماعی آن دوران شکل گرفته بود در معرض پدیدههایی قرار گرفت که بخش اعظم ایشان تا به حال با آنها غریبه بودند. مردم این طبقه روزنامهخوان شدند و پس از آن گوش دادن به موسیقی غیر لسانجلسی، دیدن فیلمهای هنری، و طبعن خواندن رمانهایی غیر از فهیمه رحیمی، م. مودب پور و امثال اینها به یک پز تبدیل شد. به اینترتیب در سلیقهی قسمت قابل توجهی از «عامه» یک گسست به وجود آمد؛ اما این گسست بنیادین نبود و چرایی آن در سطح خلاصه میشد. ماحصل این گسست از نقطهنظر مخاطبشناسی ادبیات جدا شدن قسمت بزرگی از تودهها و تشکیل طیف جدیدی از خوانندهها بود؛ طیفی که امروز تیراژ رمانهای مختلف را معنا میدهند. آنان امروز «موسیقی تلفیقی» گوش میکنند، آرشیو عظیمی از فیلمهای معتبر در خانههایشان دارند و هرازگاهی کتاب هم میخوانند.
بر اساس گسستی که صحبتش رفت رمان عامهپسند نیز تغییر شکل داد و نسل جدیدی از نویسندههای عامهپسندنویس پدیدار شدند. چاپ و فروش رمانهای کوچک صد صفحهای رونق گرفت و جایزههای ادبی هم برای تبلیغ هر چه بیشتر بازار این کتابها به وجود آمدند و در مواردی بیش از خود رمانها مورد بحث قرار گرفتند. پوست انداختن پدیدهای به نام رمان عامه پسند، اما، در حد همین پوست انداختن باقی ماند و بنیادیترین خصیصههایش را همچنان حفظ کرد. با توجه به تغییر جامعهی هدف، در واقع با رنگ عوض کردن طبقهای که رمانهای عامهپسند برای آنها نوشته میشود، طبعن تفاوتهایی در ظاهر این رمانها به وجود آمد. اگر پیش از این درونمایهی اصلی رمانهای عامهپسند «سوز و گداز» عاشقانه بود، امروز درونمایه اصلی آنها «بیتفاوتی» است. آدم های سری جدید این رمانها آدمهایی هستند که نسبت به مسائل عشقی و عاطفی بیتفاوتند و وجه مشترک همهی آنها سرد بودن است؛ اما مسئلهی اصلی همچنان همان است، قبلن درگیری با مسائل عاطفی (و در بیشتر مواقع غم انگیز) مهمترین دغدغهی داستان بود و اکنون عدم درگیری. رمان عامهپسند با تحلیل بیگانه است؛ نویسندهی چنین رمانهایی متفکر نیست و در نتیجه «سردی» و «بیتفاوتی» آدمهای داستانش را به عنوان امری پذیرفته شده تلقی میکند. رفتار آدمهای چنین داستانهایی سوال برانگیز نیست؛ بیتفاوتی آنها فکر نشده و صرفن مد روز است، به همین دلیل «بیتفاوتی» حاکم بر چنین رمانهایی از اساس با «بیتفاوتی» رمانی مثل «بیگانه» فرق میکند. در رمان بیگانه بیتفاوتی شخصیت اصلی داستان ویرانکننده است و پرسشی فلسفی-هرمنوتیکی نسبت به این مسئله به وجه غالب رمان تبدیل میشود، اما، در رمانهای عامهپسند مد روز این بیتفاوتی چیزی است از پیش تعیین شده و به همین دلیل سطحی و خامدستانه. آن «سوز و گداز» و این «سردی» دو طرف یک حماقت سطحینگر هستند که در حال حاضر پیشنهاد بازار به سمت طرف دوم سنگینی میکند. درواقع «سوز و گداز» حاکم بر رمان عامهپسند کلاسیک همانقدر احمقانه است که بیتفاوتی حاکم بر رمانهای مد روز.
تفاوت سطحی دیگری هم وجود دارد؛ اگر تفاوت قبلی بر اساس تغییر سلیقهی تودهها بنا شده بود، مورد دیگر بر روشهای متکثر ایجاد «سرگرمی» بنا شده است. امروز اطراف ما سرشار از امور سرگرم کننده است، و از این رو مخاطب رمان عامهپسند با کمبود وقت روبهرو است؛ به همین دلیل نبض بازار بر کمحجم بودن رمان عامهپسند تاکید میکند. اگر پیش از این خوانندهی چنین رمانهایی فقط بیحوصله بود و نمیتوانست با هیچ نوع پیچیدهگی ارتباط برقرار کند، امروز او کمبود وقت هم دارد و تحت هیچ شرایطی کتاب قطور نخواهد خواند. او کتابهای کوچکی میخواهد با آدمهایی درست شبیه خودش، علاقهمند به موسیقی تلفیقی، فیلمباز و البته سرد و بیتفاوت. این کم حجمی اما کارکرد دیگری هم دارد؛ به دلیل عادت همهگان به رمانهای قطور به عنوان رمان عامهپسند، حجم کم رمانهای مد روز از این عادت دیرینه بهرهبرداری کرده و ماهیت خود را جعل میکنند. به این ترتیب همین کمحجمی به همراه طرح جلد، عنوان و ... سعی میکنند رمان را به عنوان رمان جدی ارائه دهند. به رمانهایی که طی چند سال اخیر خواندهاید فکر کنید؛ آیا کلیشهها حرف اول و آخر را میزنند؟ همهی شخصیتهای منفعل، سطحی و احمق داستانها مقداری «روشنفکر» هستند، موسیقیهای مشابهی گوش میکنند، فیلمهای مشابهی میبینند، سابقهی کوچکی در مبارزات دانشجویی یا سیاسی داشتهاند و مهمتر از همه بیتفاوتاند، آن هم به همه چیز.
2
«نگران نباش» گزارش اولشخصی است از ماجرایی که در یک روز برای دختری به نام «شادی» اتفاق میافتد. روایتی به شدت محدود اما به طرز متناقضی بسیار طولانی و خسته کننده. در بخش عظیمی از کتاب وراجیهای ذهنی شادی را میخوانیم که بیش از آنکه رویدادها را تعریف کند مشغول پیشبینی و اظهار نظر راجع به آدمهای دیگر و یا سگ داستان است. دختری از یک خانوادهی مرفه در روزی که زمین به صورت متناوب و درست در جاهایی که روایت ایجاب میکند میلرزد، پس از بیدار شدن از خواب مدتی در خانه میماند و به تمسخر و استهزای اعضای خانه وقت میگذراند و بعد با توجیه پیدا کردن مواد مخدر، در محدودهی شمال تهران متواری میشود. سری به خانهی دوستانش میزند و راجع به آدمهایی که میبیند اظهار نظر میکند. روش روایت کاملن معمولی و مد روز است: نوشتن متن کلماتی که آدمهای داستان به زبان میآورند در سطرهای مجزا و داخل گیومه و در لابهلای آنها ثبت حرفهایی که گویا در ذهن راوی میگذرد. ذهنیات راوی گاهی حالت خطابهای پیدا میکند و «تو»ی این خطابهها آخرین شخصی است که در ماجرا عمل کرده است. تمهیدات روایی «نگران نباش»، وقتی برای کشف درونیترین لایههای داستان دقیق و سپس نا امید شویم، تمهیداتی مشکوک است: روش روایت در تلاش برای خراب کردن پلهایی است که خواننده را به قضاوت دربارهی بیهودهگی رمان میرساند. دو مثال کوچک میزنم: فرض کنید تمام گفتگوهای کتاب با جملات مرسوم «گفتم» و یا «فلانی گفت» آغاز میشد؛ به جرات میتوان گفت که در آن صورت رمان قابل خواندن نبود زیرا با این شیوهی نگارش خواننده مدام مشغول حدس زدن گوینده جمله است و ذهن او از درک غیر قابل قبول بودن این گفاهها منحرف میشود. فرض کنید گفتگوهای رمان (در مواردی) پشت سر هم نوشته میشد و راوی مابین آنها به روده درازی نمیپرداخت، در چنین حالتی منطق گفتگو از بین میرفت و ماهیت جعلی و غیر رئالیستی روایت کاملن به چشم میآمد.
3
ماجرای رمان در مورد آدمهایی است که همهگی «بچه پولدار» هستند. یکدستی تیپها گواه همان تعطیلی «تفکر» و «تحلیل» است که در ابتدای یادداشت به آنها اشاره شد. نویسندهی رمان چنان به سادهگی از فکر کردن به چرایی فراگیر شدن آدمهای «بچه پولدار» صرف نظر میکند که این سادهانگاری منجر به غلطهای درشتی در متن روایت شده است: «الهام»، «اشکان» و مادرشان «پروین» با اینکه در یک زیرزمین زندهگی میکنند باز هم توصیفات راوی از آنها به چیزی جز همان تیپ «بچه پولدار» منتهی نمیشود. روایت «نگران نباش» بسیار محدود است، نه اینکه نویسنده عامدانه برای یک نیت فرمی-فلسفی به حداقلگرایی رو آورده باشد، نه، اتفاقن او به شدت حداکثرگرا است و در واقع، هر چه به ذهنش خطور میکند را روی کاغذ میآورد؛ محدودیت رمان آن جا است که با پدیدهای به نام شخصیت اساسن بیگانه است. رمان به سطحیترین شکل ممکن صرفن گزارش مینویسد؛ گزارشی از ذهنیات یک «بچه پولدار» سطحی نگر دیگر. مکانی که برای رمان انتخاب شده، محدودهی شمیران است. جایی که برای خوانندههای رمان بیش از اینکه تفکر برانگیز باشد به فانتزی تبدیل شده است. غیاب هرگونه تحلیل و تفکر در لایههای زیرین رمان نمود دیگری هم دارد: خوانندهی «نگران نباش» بیش از اینکه راجع به ماهیت شمیران حساس شود و بنیان چنین رفاهی برایش تامل برانگیز باشد، سرگرم جذابیتهای آن میشود. «نگران نباش» در نهایت بیخیالی و بیتفاوتی آدمها و نویسندهاش، نقابی است برای پوشاندن تناقض غمانگیزی که بین شمیران و مابقی تهران وجود دارد؛ و به این ترتیب نقش استراتژیک «سرگرمی» بودن را به بهترین شکل ایفا میکند. سرگرمیای که اینبار نه سینمای سانتیمانتال است و نه ویدئوکلیپهای لسانجلسی، بلکه به ظاهر محصولی ادبی است؛ و فاجعه اینجاست که چنین نوشتههایی جدی تلقی میشوند.
4
«نگران نباش» مانند مابقی رمانهای عامهپسند ظاهری رئالیستی دارد اما در واقع چنین نیست؛ مشکل اصلی از همان نگاه سطحی به پدیدهها و حتا آدمهای رمان ناشی میشود، اما، این غیر رئالیستی بودن باز با تمهیدات روایی پوشانده میشود: به عنوان مثال وقتی ماجرای ابلهانه و غیر قابل باوری مثل حملهی عصبی «شهناز» روایت میشود، جزئیات به کل فراموش شده، و راوی فقط به ماجرا «اشاره»هایی میکند؛ انگار با تلفن برای کسی توضیح میدهد که چه اتفاقی در حال وقوع است؛ جالب اینجاست که نفس وجود این واکنش احساسی (حملهی عصبی شهناز) برای ساختن تقابلی مصنوعی است، تقابلی که بین احساساتی بودن او با بیتفاوتی شخصیت اصلی به وجود آمده، و رمان به شکل جانبدارانهای بر بیتفاوتی تاکید کرده و این قسمت از رمان به دلقکبازی و لودهگی راوی برای آرام کردن «سارا» منتهی میشود. زلزله، که پسزمینهی اصلی داستان است، و در واقع علت غایی روایت محسوب میشود، نه تنها به کودکانهترین شکل ممکن تداعی شده، بلکه کارکرد آن به یک قیچی برای نویسنده تقلیل یافته است. هرگاه از یک طرف هیچ توجیهی برای ادامه داستان وجود ندارد ونویسنده به بنبست رسیده است و از طرف دیگر رها کردن ماجرا در همان جا نفس نوشته شدن آن فصل از رمان را بیاعتبار میکند، لرزیدن زمین به عنوان یک ترفند مورد استفاده قرار میگیرد و نویسنده رمان را به مکان دیگری برش میزند. زلزله به فراخور داستان گاهی زمین را میلرزاند، اما، مانند آدمهای داستان منفعل عمل میکند و کوچکترین آسیبی به یکی از قصرهای شمال شهر وارد نمیکند. زلزله بیش از آنکه بستر داستان باشد، سرپوشی است برای حجم عظیم حماقت و پوچی جاری در داستان. به بیان دیگر زلزله ورودی داستان نیست، بلکه خروجیای است برای هرگونه سوالی که در ضدیت با رئالیستی بودن رمان مطرح میشود؛ توجیهی است برای اعمال غیر واقعی و ابلهانهی آدمهای داستان و رابطهای که به شکلی خامدستانه و ناشیانه و صدالبته کلیشهای مابین آنها طراحی شده است.
5
اگر آدمهای «فیلم فارسی»ها لمپن هستند و از این رو تمام کنشگری آنها در قالب لمپنیسم بررسی میشوند، این مسئله عینن برای آدمهای «نگران نباش» هم صادق است؛ با این تفاوت که لمپنهای رمان محبعلی پولدار و اهل فرهنگ هستند. اصل قضیه، اما، همچنان ثابت است: همانقدر که طبقهی لمپنهای فیلمفارسیها واقعی است، همانقدر که آدمهایی با آن سطح فرهنگ و طرز فکر واقعن وجود دارند، نوع استدلال و جهانبینی آدمهای «نگران نباش» هم واقعن وجود دارد. مسئله اما بر سر چگونگی نمود اینها درون رمان است. جوهر نوعی رمان «نگران نباش» درست مثل فیلمفارسی غرق در همان لمپنیسمی است که آدمهای داستان از متن آن انتخاب شدهاند. به بیان بهتر لمپنیسم رمان «نگران نباش» وقتی کشف میشود که میبینیم هیچ نقدی بر آدمهای لمپناش ندارد. هر چند دیدگاه راوی داستان نسبت به آدمهای دیگر دیدگاهی است از نوع «عاقل اندر سفیه»، اما همین دیدگاه نیز درون دایرهی بزرگتری از سفاهت محدود میماند. در واقع رمان محبعلی از یک سفاهت توامان و مضاعف تشکیل شده که به راحتی سفاهت مرتبهی دوم را جعل، به آن ظاهری مدرن بخشیده و آن را میپذیرد؛ و در نهایت جوهر رمان چیزی نیست جز همان سفاهت دومی اما جذاب و مد روز. لحن روایت هم موید این نظر است؛ راوی کاملن لمپنی حرف میزند اما چون این حرفها در تمسخر لمپنهای دیگر بیان میشوند جذابیت پیدا میکند. لحن راوی به ظاهر جسارتآمیز است اما به دلیل اینکه به طور واضح عینیت لمپنیسم بالای شهری است، و چیزی فرا تر از آن در هیچجای رمان وجود ندارد، در واقع خالی از هرگونه جسارتی است و تنها در اولین برخورد به دلیل غریبهگی خواننده با لمپنی مکتوب کمی بامزه به نظر میرسد.
6
طرح و توطئهی «نگران نباش» کوچکتر از آن است که یک رمان را سر و سامان دهد. رمان به غیر از یک مورد (فلاشبک همنوازی شادی و بابک) کاملن خطی است و ساختار بسیار سادهای دارد. اگر چنین طرحی در قالب یک داستان کوتاه ده صفحهای هم روایت میشد تفاوتی با آنچه هست پیدا نمیکرد. از طرف دیگر اگر «شادی» نشئهتر میشد و نویسنده سفارش بازار را فراموش میکرد میتوانست با همین سبک و سیاق پانصد صفحه بنویسد و آب از آب تکان نخورد. این تناقض از آنجا ناشی میشود که دلایل انتخاب و همچنین کیفیت تمام عناصر داستان به طور کامل انتخاب و کیفیتی بیرونی است و ربطی به ماهیت روایت ندارد. «نگران نباش» در تکوین خودش فرم به خصوصی را تولید نمیکند که در مقابل طولانی شدن یا کوتاهتر شدن حجم رمان مقاومت کند؛ به عبارت دیگر در متن کتاب ظرافت خاصی ایجاد نمیشود که با طولانیتر شدن داستان بیمزه شود و این امر دلیل دیگری است بر توخالی بودن رمانهای عامه پسند، رمانهایی که درونیترین خصوصیات فرمیک آنها نیز توسط بازار مشخص میشوند.
دوشنبه چهاردهم مرداد 1387
قصه قدیمی
مخاطبِ مهشید
راستش خیلی می ترسم، چطوری بگم؟ روم نمیشه ولی باید بگم لااقل برای تو می گم. زیاد هم مطمئن نیستم که به کسی نمیگی اینجوری اگه اتفاقی بیفته تو خبر داری، هم خبر داری هم اینکه می تونی چند نفر دیگرُ هم خبر کنی. کاری که نمیتونی بکنی ولی میدونی؟ نمیخوام راز باشه شاید اگه بفهمن که به تو گفتم یه کم بیشتر در امان می مونم بگذریم اگه اتفاقی نیفتاد که هیچی ولی اگه افتاد می تونی بنویسیش نه اینکه فکر کنی دارم بهت اجازه می دم، نه، فقط یه پیشنهادِ ولی اگه شد خودم مینیویسمش بزار از اول برات تعریف کنم، خوب گوش بده حوصله ندارم زیاد توضیح بدم. مطمئن نیستم دفعه ی اول ولی همون اولا که می رفتم تئاتر دیدمش. برای همین تئاتر بود که اومدم تهران اگه نه تو همون شهرستان راحت تر بودم دو سه ماه یه بار می اومدم هم کتاب متاب می خریدم هم ناشرمُ می دیدم هم اینکه یکی دو تا از بچه ها رُ، تو نمیشناسیشون دوستای قدیمم اند ولی وقتِ اینُ که برم تئاترُ نداشتم یکی از دلیلایی که باعث شد بیام تهرون همین بود. نمایشنامه زیاد میخوندم ولی باز ارضام نمیکرد. پرت شدم از ماجرا. آره همون بار اول دوم بود که دیدمش. روی یکی از نیمکتای پارک نشسته بود، می دونی کنار کی ؟ کنار توکل. داشتند قاه قاه میخندیدند. گاهی جدی میشدند ولی باز دوباره میخندیدند. نمیدونم چرا همینطور زل زدم بهشون، شاید فهمیدند ولی من نه فقط وقتی بلند شدند فهمیدم باید نمایش شروع شده باشه ولی ساعت نه بود باورم نشد از یک نفر پرسیدم اونم گفت نُه ، کپ کردم، سه ساعت تموم زل زده بودم به اونها. به توکل نمیومد خانوم باز باشه اهل شاگرد ماگرد هم که نبود همین تا خونه سرمُ گرم کرد قیافش تو ذهنم مونده بود ولی فکرش نه. خوب گوش میدی؟ دو سه بار دیگه هم با توکل دیدمش ، جالبیش این بود که هر بار هم تا ساعت نه بیشتر نمیشستند دیگه یاد گرفته بودم، اول میرفتم توی پارک، اگه میدیدمشون دیگه نمیرفتم بلیط بخرم همون جا میشستم. یه جوری میشستم که حد اقل توکل منُ نبینه گاهی که نیمکتی با این وضع پیدا نمیکردم میشستم لب باغپه ی پارک پشیمونم نمیشدم انگار یه چیزی به دست می آُُوُردم ولی یه مدت دیگه ندیدمشون توکلُ چرا زیاد جلوی کتاب فروشی های جلوی دانشگاه پرسه میزد ولی از مهشید خبری نبود، بهت میگفتم بیخیالِ عکس مکس شو یادته؟ اگه توکل به قیافه میشناختم چی؟ اگه فقط همون بود تعجب نمیکردم میگفتم لابد خبرنگای چیزیه . از همینا که وقتی تلفن میکنند واسه مصاحبه انگار زیر لاحافن ولی منُ از کجا میشناخت؟ ممکن بود از یکی از همکاراش شنیده باشه ولی میگفت نه. میگفت آدم تو رُ نشناسه باید بره بمیره ولی هیچی ازم نخونده بود لابد از اونایی بود که با نویسنده ها بیشتر حال میکنن تا با نوشته ها، از اینجور دخترا زیاد دیده بودم ولی فرقش این بود که این منُ میشناخت. نمیخواستم ازش بپرسم شاید پسش میزدم اصلن دلم نمیخواست به همین زودی بپره. هم به خاطر خودش هم به خاطر اونایی که باهاش دیده بودم: اینکه رسولی چه رابطه ای میتونه با اون داشته باشه؟ اگه فقط یکی بود خب میگفتم آقای نویسنده رفیق گرفته اونم تو پنجاه سالگی ولی شاطری چی؟ توکلُ که گفتم. احمدیانم بود مرتیکه همچین خودشو میمالید به پروپای دختره انگار همین الان از سربازخونه فرار کرده. هر چی زور میزدم بین اینها یه ارتباطی برقرار کنم نمیشد نه همسن بودند نه همسبک نه هم فکر اصلن فکرم قد نمیداد. سوال؟ نمیتونستم بکنم اگه میفهمید تو این یه سال هر وقت روی نیمکتای پارک دانشجو داشت با اهل قلم میلاسید منم داشتم چشامُ میمالیدم رو پوست صورتش حتمن عکس العمل بدی نشون میداد. واسه همین گاهی یه چیزی میپروندم ولی ناکس اونقدر زرنگ بود که هیچی نمیگفت لباسشُ هم یادش بود وقتی گفتم این مانتوت عین یکی از داستانای رضاپورِ اصلن به روی خودش نیاورد گفت اگه می دونستم دیروز نمیخریدمش، حالم از اون مرتیکه ی عوضی به هم میخوره اینجاش یه خورده خودشُ جمع کرد. فهمیده بودم که فهمیده ولی بهش نمیگفتم. یه روز گفت از پارک بریم بیرون دیگه نمیخوام تو پارک بمونیم دستشُ که گرفتم سرعتشُ بیشتر کرد ولی بازم خونسرد بود. اون موقع هنوز خونه ی چلنگرمُ داشتم بهش که گفتم حرفُ عوض کرد. دانشجو نبود ولی میگفت آره از نقشه ی دانشگا تهران هیچی حالیش نبود ولی میگفت تهران من تو ذوقش نمیخواستم بزنم ، نه که زود بود نه هنوزم نزدم، ندیدیش، نخند. وقتی زنت گفت، یخ زدم ولی باز هم رفتم. همینجور که از ولیعصر میرفتیم بالا بیشتر فشار میدادم منتظر بودم از سمت چپم یه نفر رد شه اونوقت آرنجمُ میکردم تو سینه هاش بعد دوباره دستشُ فشار می دادم. حرف نمیزد فقط سه بار گفت این خیلی مسخرس خاک تو سرش با این فیلم ساختنش میگفتم آره بعد دوباره چشمامُ مینداختم رو در و دیوار. کشیدگی رون هاش که میرفت زیر مانتو از دستای رضاپور چندشم میشد میگفت دیروز خریده دوست داشتم باور کنم ولی نمیذاشت وقتی میخندید دستاشُ میزد رو مانتوی مهشید، تو صورت من. میگفت میرم خونه. میگفت نه خودم میرم، بعد توی اوتوبوس توی مخ من. ساق پاهام کرخت میشد بعد دستشُ شل میکردم تا دو سه نفر می اومدند از سمت چپم رد شن بیدار شده بودم. دیگه فقط تلفون بود که اونم زنک نمیزد تا ساعت سه و چار زنگ نمیزد ولی همینجور فیکس میشد توی مغز من، جای عددها روی شماره گیر عوض میشد، تار میشدند تا پلک بزنم بعد دوباره زنگ نمیزد تا دوباره پلک بزنم. میخندی؟ نه، ندیدیش ولی با این حساب هم حق نداری، فقط گوش کن. با خودم گفته بودم کاش تو دو شماره ضر میزدم، روزنامه رُ میگم خرجش یه عکس بود، دخلشم این دخترِ. با فنجون، طوری که زیر سیگاری هم بیفته، خیلی مسخرس؟ آخه دفعه ی اولش با احمدیانُ یادمه مطمئنم که قرار نداشتند دو سه دقیقه مهشید وایساده بود، بعد نشست. مگه زیر سیگاری من چش بود؟ زنت هم فهمید یه چیزیم شد، پرسید شما چیزی میدونستید؟ گفتم نه. تختشُ که دیدم زیاد نترسیدم اما تا چشمم افتاد به عکس رو دیوار گفت نترس الان تو صد کیلومتری اینجا نیست. منِ احمق میگفتم از گیشا تا بهشت زهرا، اون عکسشُ از رو دیوار بر نداشته بود. وقتی گفت فلان رستوران گفتم اومدم وقتی گفت شام، حموم و تیغ و کروات همش شد یه ساعت بقیشُ تا شب سیگار کشیدم. مانتوی احمدیانُ درآوُرده بود یکم کوتاه تر بود هم بیشتر به خودش رسیده بود هم بیشتر نزدیک شده بودیم. خواستم راز اونُ با نویسنده ها بپرسم دیدم یکی از کسایی که بایِس جواب میداد خودم بودم، گفتم بریم تئاتر نیگاه کنیم گفت تا یه مدتی نه اینکه از زن و بچه و اینجور چیزا نمیپرسید آزارم میداد. نمیشد یوهو بگم من زن ندارم یه بار خونه ی شمال ضایع شده بود خودش هم که نمیپرسید. اگه میپرسیدم رابطه من و تو می گفت بیجمبه ای، پس من لال بودم اون هم فقط گوش میداد. یا همه چی خوب بود و من داشتم طفره میرفتم یا اینکه رازِ داشت جدی تر میشد وقتی گفت تولدمِ باید پنشنبه بیای از این بچه لوسها بود که من قرار بود براش کلاس بزارم: ایشون آقای فلانی هستند مهمان ویژه ی تولد مهشید ولی وقتی گفت نمیخوام تنهایی تولد بگیرم همه چی عوض شد. حالا دوماهی از تولد گذشته بود که میگفت نه. اصلن تو قیافش خجالت نبود و میگفت نه، میگفتم من تا هزار کیلومتری کسی رُ ندارم میگفت خونه ی تو نه. دو ماه بود فقط از جنت آباد تا گیشا رُ میدیدم ولی تو رستوران بیشتر کیف میکردم نمیتونست راحت ترباشه ولی تو خونه میتونست. تا میگفتم بزار برات قصه بخونم هوس موسیقی میکرد، خوابش هم که میگرفت با چار دست و پاش به در اشاره میکرد. من با آهستگیِ میلان کوندورا برمیگشتیم خونه. وقتی رو نیمکت نشست چند دقیقه اصلن نمیفهمیدم چی میگه میگفتم آره ولی شما از کجا میدونین میگفت یه چیزاییو میشه حدس زد مخصوصن اگه قیافه ی نویسنده ی محبوبت باشه. باور میکردم. وقتی حرف میزد داستان های رضاپور و توکل و احمدیانُ از حفظ بودم ولی انگار چیزی ننوشته باشم که اصلن نخوانده بود. اسماشُ کم و بیش بلد بود. میگفت فراموش کاره ولی خیلی لذت برده، باور میکردم. زنت نگران تو نبود میگفت تو رُ کاری ندارند ولی من ممکنه، میگفت خیلی مواظب باشم ولی مگه چیزی میدونست؟ زنگ که زد گفت داره میره حموم گفت میخواد تا نیومده بیرون من اونجا باشم درِ آپارتمانُ پیش میزاره زنگ که بزنم دستش تا بازو میاد بیرون دگمه ی اف افُ فشار میده امروز بهترین روزِ برای اولین بازی. در اتاقُ که باز کرد از یه کمی زیر گردن تا همون اندازه بالای زانوش زیر حوله بود رنگ موهاش هم عوض شده بود، کوتاهِ کوتاه. گفتم این چه مسخره بازیِ دیگه؟ گفت میتونی فیلمشُ با خودت ببری، بیا ببین کل تخت تو کادره. فقط این قاب عکس نیفته . مگه قرار به کسی نشون بدی؟ نه ، اصلن همین الان برش میدارم میزارم زیر تخت، اذیتم میکنه. گفتم الان خیلی شبیهِ عکس عروسیت شدی، اذیتم میکنه. زنت میگفت خیلی مواظب خودت باش به اشکان کاری ندارند اونُ کسی نمیخونه ولی تو فرق داری اصلن برگرد چلنگر. از حموم که برگشتم فیلم توش نبود. میخندید، میگفت هر وقت عَقدم کردی بهت میدم. خندیدم، ولی زنت میگفت هزارجور بازی ممکنه در بیارند خیلی حواست جمع باشه. دیگه نخندیدم زدم تو گوشش، فحشش دادم ولی همونجور با حوله از در رفت بیرون و چپید تو واحد کناری. زنت میگفت ناپدید شده یعنی چی؟ مگه ممکنه؟ الان سه ماههِ، توی این همه آدم باید توکل گم بشه؟ به زنش گفتند نزارید آبرو ریزی بشه. مگه توکل تو سخنرانی دانشگاه چی گفته بود؟ تو هم با اون مصاحبه ی مسخرت. زن واحد بغلی میگفت از دست مهشید ناراحت نشم اون واسه هردوتون نگرانه، میدونید که نویسنده ها سابقه ی درستی ندارند پس اونم حق داره بترسه، از قبل با من هماهنگ کرده بود بهش حق میدم. ولی میگفت دوسش دارین ولش نمیکنید که؟ از جریان توکل با مهشید هیژده ماه میگذره، تو چی فکر میکنی؟ الان سه ماهِ تو خونه خودمُ حبس کردم. خونه یِ شمالُ سعید برام فروخت. از اون روز به مهشید زنگ نزدم دیگه داشت خیالم راحت میشد که جریانِ رضا پور پیش اومد. میدونی بازم پشیمون نیستم یعنی اگه باز سر گیشا باشم دوباره زنت زنگ بزنه اون حرفارُ بگه نمیتونم قول بدم که نرم اینکه مهشید الان میخواد از حموم بیاد روی اون تختِ دو نفره، دیگه توکل و اون عکسِ عروسی میشن یه چیز. هر دو میرن زیر تخت. این نوارُ که گوش دادی دوباره بده به صمد، کارگرمه . میبینی؟ بپا گرفتم. خونهی شمالُ دادم تا از این خونه حفاظت بشه. خودش میدونه چیکار کنه.
چهارم فروردین هشتاد وپنج
